یورو نیوز اخبار عاشورای ایران را نشان میدهد … مردم، آتش، شمشیر، خشم، خون … خبر که تمام میشود مینویسد “ads” و بعد یک تبلیغ بازرگانی نشان میدهد … صدای سنتور و تصاویری شکوفنده از صنعت و فرهنگ و سرزمین ایران که پازلوار و بس ناشیانه میآیند و کنار هم مینشینند و بعد این جمله بر روی صفحه ظاهر میشود که “ایران سرزمین فرصتهای سرمایهگذاری” و پایینش یک امضاء که اگر اشتباه نکنم «سازمان توسعه تجارت ایران» … یک کمدی راستین، یک تراژیک کمدی راستین، یک وانمایی بیبدیل از حقیقت «خبر» در این سرزمین، یک اعتبارسنجی فراگیر و درجا و در زمان صفر برای همهی پیشگفتهها و همهی پسگفتارها، یک گزارش هایکووار از گسیختگی در سیاستورزی و کوتاهی در خردورزی، یک نقشهی زمینشناسی عالی که خطوط پرانرژی و پرتنش گسلها میان روایت و حقیقت، میان برش سکانس و حجم داستان، میان تعارف بر زبان و رنگ بر چهره، میان نقدینگی و دارایی را در “سرزمین فرصتهای سرمایهگذاری” نشان میدهد.
برای کپنهاگ هیچ چیز نگفتم و هیچ چیز ننوشتم، تقریبا هیچ جا. دلیل این مسئله بخشی از این بود که از فرط سیل اشتغالات ذهن، نفسم در نمیآمد که صدایم دربیاید، یک بخشش هم این بود که مشمول “هین سخن تازه بگو” نبودم و بخش دیگرش هم این بود که تازگیها دقت میکنم و یا دوست دارم دقت کنم که حرفی که برای محیط زیست به فارسی میزنم ارتباطش، تاثیرش، زمینهاش اینجایی باشد. روی هوا نباشد، خود بازارگرمی نباشد، تفرج کلامی نباشد، فوتبال ژورنالیستی نباشد، مال آنور آب نباشد، مال همه جهان منهای ایران نباشد …. شاید از جهان گرمایی گفتن از این گونهها نباشد اما از کپنهاگ گفتن برایم از خیلی جهات از این گونهها بود …. این را نمیدانم که کجا دیدم؛ توی فیلم تایتانیک نسخه قدیمی دیدم؟ از خودم چندتا تصویر را میکس کردهام؟ نمیدانم … کشتی داشت غرق میشد و طرف به طور اساسی داشت پیانو میزد. نه این که فکرش نباشد بلکه اتفاقا خیلی آگاهانه و در عین لمس عمق فاجعه هیچ کار دیگر جز این نداشت که پیانو بزند ….
حالا فقط در باب یک خبر از پسرخدادهای کپنهاگ چیزی به ذهنم رسید که بگویم و آن خبر این است که چین از بعضی طرفها محکوم شده که در رسیدن جهان به یک توافق عملیاتی و الزامآور خلل ایجاد کرده. و البته چین هم با ادبیات نسبتا آشنایی این حرف را محکوم کرده. کلا چین و آمریکا دو کشور اصلی شمرده میشوند که سستی عدم الزام را در این فرایند گنجاندهاند و البته این دو نفرات اول و دوم تولید گازهای گلخانهای هستند. هر دوی اینها دلایلی برای این کار میتوانند داشته باشند. دلیل ساده و نخست میتواند این باشد که در هنگام برف رُفتن، کسی که بامش از بقیه بیشتر باشد زحمتش و هزینهاش بیشتر است. آن کسانی که در جایگاه بعدی ایستادهاند میدانند که اگر این کار به آنها A واحد زحمت وارد میکند برای رقیبت بالاتر آنها A+ واحد اضافه میکند و این یعنی کم کردن فاصلهی رقابت. اما کسانی که در مکان اول ایستادهاند خیلی این موضوع را خوش نمیدارند.
اما در کنار همه اینها چیز دیگری هم هست و آن حس مسئولیت است. مسئولیت در باب زندگی و در باب دنیا و مردمانش. باور کنید که این فاکتور ناچیز که تقریبا همه جا ادعا میشود که اول و آخر سیاست است و در آن سو همه میگویند که هیچ جایی در سیاست ندارد؛ باز به نظر من به صورت مینیمال اما خیلی موارد به صورت تعیین کننده نقش خودش را بازی میکند.هم بودش نقش بازی میکند و هم نبودش. وقتی که مردم کشورت خودشان با دست خودشان، با حس خودشان، با رای خودشان تو را انتخاب کرده باشند و بتوانند که تو را با همین دست و حس و رای جا به جا کنند تو مجبوری که هر روز به دست و حس و رای آنها نگاه کنی. آن وقت اصلا در کار و بار سیاست، واژه «مردم» برایت اهمیت پیدا میکند. یک جورهایی تو نسبت به کل «مردم» احساس مسئولیت میکنی. مهم این نیست که توی اسم کشورت کلمهی «خلق» باشد، مهم این است که این حس را داشته باشی. حالا ممکن است که این حس مسئولیت را یک جورهایی پس بزنی و نهایتا بر اساس منافع شخصی و حزبی و صنایع حامی حزبت عمل کنی. این کاملا ممکن است؛ اما خدا نکند که اصلا این حس درونت نباشد. اصلا منشائی برای این حس وجود نداشته باشد. وقتی که تو برآمده از دست و حس و رای مردم نباشی، وقتی که بدانی برای آمدن و ماندنت نباید به چشم آنها نگاه کنی؛ آن وقت است که راحت واژه «مردم» را بیرون میگذاری و به جایش دولت و حزب و جناح و کشور میگذاری. آن وقت است که احمقانهترین کار این میشود که خودت را در بازی کپنهاگ ملزم به این کنی که کمتر زمین و مردمانش را به پرتگاه گرمایش جهانی هل بدهی.
شاید بتوان امیدوار بود که روزی بر اساس مجاهدت مبلغان پاسداری از محیط زیست و روشنگری در افکار مردمان، سیاستمداران کشوری مثل آمریکا هم مجبور شوند برای یک توافق محیط زیستی پایکارتر باشند – همانطور که به نظر میرسد در دولت جدید آمریکا یک تفاوتهایی با دولت قبلی ایجاد شده – اما چه کسی میتواند امیدوار باشد که مجاهدتها و آگاهسازیهای مبلغان پاسداری از محیط زیست در کشوری همچون چین حتی اگر باعث آگاهی خلق و مردمان شود باز باعث شود که سیاستمدار چینی پای یک تعهد الزامآور را که رشد صنعتی چین – به مثابه یک دولت و نه به مثابه یک خلق– را دچار چالش میکند، امضا کند؟
برای هر چیزی که بخواهی در جانت بفهمی باید داستانی داشته باشی. یک داستان که ابتدایی و انتهایی داشته باشد. یک طرح اسطوره داشته باشد. یک داستان بلند مصور با آدمها و مکانها و داستانکهایی که در پیخ و خم زمان و فضای داستان، پیچ پیچ به هم گره خوردهاند. قهرمانهای رنگارنگ داستان که بیایند و بروند و تو در نقش یکی از آنها بازیگر داستان باشی. آن چیز که میخواهی آن را بفهمی باید در گوشهای باشد. توی جیب یکی از همان آدمها باشد، به دیوار یکی از صحنههای داستان آویخته شده باشد، توی راه، آن یکی قهرمان به آن فکر کند، در مجلس گفتگو میان آن چندتن بر زبان بیاید. در نهاد یک آدم داستان باشد یا در نهاد مثلا آن درختی که توی خیابان داستان جایی ایستاده. خلاصه باید جایی در سایه و روشن جهان داستان از آن خود داشته باشد. جایی واقعی و ویژه. جایی برای خودش. و وقتی میگویم هر چیزی که بخواهی بفهمی، منظورم هر چیز است. از لغت و واژه گرفته تا تکنولوژی و فلسفه و هنر. فرقی نمیکند که بخواهی بدانی که چه چیدمانی از چه واژگانی در زبان انگلیسی میتواند مخاطب تو را در یک گپ عصرانه روشنفکرانه مجبور به چرخش صحبت کند و یا بخواهی بدانی که چرا و کجای یک طراحی نرمافزار سازمانی الگوی فکتوری متود میتواند به فریادت برست یا میخواهی بدانی که چه غذاهایی توی دنیا را میتوانی رویشان جعفری خرد شده بریزی. برای همهی اینها احتیاج به داستان داری. یک داستان که ابتدایی و انتهایی داشته باشد. یک داستان بلند مصور با آدمها و مکانها …
پینوشت: این نوشته از سر فکر ناگاه خودم بود با این حال این را که داشتم مینوشتم یاد کلود لوی استراوس افتادم و ایدههایش در مورد اسطوره و نسبت آن با زبان و نحوه تشکیل و ترکیب آنها. و جالبتر این که همین چند روز پیش در سن صد سالگی از دنیا رفت.
هملتِ نمایش چنین میگوید:
“بودن
یا نبودن…
بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!
[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.
وپرده…
در لحظه محتوم…
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن”
مرثیههای خاک
شاملو
شهریور ۱۳۸۸
“والاترین کاربرد نویسندگی این است که تجربه را به شعور تبدیل میکند” (اینیاتسیو سیلونه)
در انحنای فضا و زمانی که بود هیچ حرفی را پیدا نمیکردم که سرعت لازم برای خروج از آن خمش را داشته باشد. حرف بالا و پس زمینههای تاریخی رخداده برای این حرف یکی از معدود چیزهایی بود که فکر کردم ارزشش را دارد اما باز صبر کردم تا امروز. حالا هم میخواهم دوگان این حرف را بگویم:
به نظر من سترگترین دستاورد نویسندگی این میتواند باشد که شعور به تجربه تبدیل شود. به حق که آرمان بزرگیست.
دور برگردان خیابان را که از راست به چپ میپیچیدیم، طرف سعی میکرد آن دوربرگردان یک طرفه را برعکس، از چپ به راست، با قِری که به ماشینش میداد، بیاید. چه آنها که مثل ما میخواستند از این سو به آن سو بروند و چه آنها که در آن سو در خط سرعت، پشت این رانندهی ناهنجار گیر افتاده بودند، با بوقهای مکرر داشتند بر ارواح اجدادش دم به دم صلوات میفرستاند. رانندهی مسافرکش ماشین ما که هیکل بزرگش شانی بس والاتر از قوارههای کوچک ماشین پرایدش داشت با نگاهی که آمیزهای از حس تعجبی بازی شده و برتری بالادستی عاقل اندر سفیه بود، بعد از سکوت نکوهشگرش گفت: “والا این دیگه خیله وقته از مد افتاده، انصافا دیگه بدجوری ضایع است!”
پیش خودم فکر کردم که چقدر بیهوده و ناآشنا بود اگر که راننده میگفت:
“این کار درست نیست، خلاف مقررات راهنمایی رانندگی است ”
“این کار درست نیست این ضایع کردن حق دیگر مردم سواره و آزار آنان است”
“این کار به ازای دو دقیقه که طرف در مسیرش صرفهجویی میکنه، ده تا یک دقیقه از دیگران میگیرد”
همهی اینها حرفها که اتفاقا منطقی هستند برای آن وضعیت خاص شانی ندارند. هیچ کدام بُرِش تحکم و اجبار ندارند. تنها حرفی که آنجا ایجابگر بود این بود که طرف از مد (mode)، فشن (fashion)، عرف و استیل روزگار خودش پیروی نکرده است. چقدر جالب است که قانون که انگار از یک جایگاه بیگانه صادر شده در آن موضع، محلی از اعراب ندارد و اخلاق هم خانهنشین است و به درد صحنه اجتماع نمیخورد. در صحنهی اجتماع نه قانون که پلیس پیزوری و یکلا قباست به درد میخورد و نه اخلاق که دختر آفتاب مهتاب نبین خانهنشین است. آن چه که آن جا به کار میآید فشن است و قدرت او در اجبار مردمان به رقص با آهنگ او.
نکته: فشن فقط به مد لباس نمیگویند. اگر دوست دارید مدخلش را در ویکیپدیا بخوانید. در ضمن فکر/احساس میکنم مد هم اندکی با فشن فرق دارد. اولی نقطه تراکم در یک نمودار است و دومی بیشتر در رابطه با جمعیتهای نخبه و خاص مطرح میشود و اتفاقا شاید اصلا تراکم نباید داشته باشد. با این اوصاف فشن در مرور زمان تبدیل به مد میشود.
صبح تا ظهر را «آهنگهای عاشقانه» چکنواریان گوش داده بودم و در مورد چیزهای مختلف فکر کرده بودم. بعدازظهر که شده بود پر از هارمونی و رنگ و تعادل و تصویر بودم. آن قدر انرژی داشتم که بعد از ظهر یک جمعه را کاری کنم. کاری که کردم این بود که رفتم نمایشگاه کتاب. سال گذشته را پریدم، امسال هم داشت میگذشت که افتادم.
این زانو سست بودن من در برابر کتاب دیدن و چیدن، مرا مداوم یاد تصویر آن دائمالخمری میاندازد که وعدهی پرهیزش را، از خم کوچهی میخانه که میگذرد فراموش میکند و شب هنگام دوباره همه مست، دیر وقت در آستانهی چشمان منتظران خانه، توبه شکسته و خراب ظاهر میشود.
ولی نمایشگاه امسال همچنان از باغ رویاهای من، دیگر و بیگانه بود. پایم در هیچ جا سست نشد. الحق دلبری به غایت زشت و فرتوت و کسالتبار باید باشد که عاشقی ثابت قدم همچون من را هیچ تپش قلبی نبخشد. بخش کتابهای خارجی را که به سبکی تمام طی کردم چون از دولت اینترنت بس در این زمینه غنیام و واقعا که چه مایهی خوشنودی و آسایش بود. ناشران دانشگاهی را هم که زبان مشترکشان با من در همان دایرهی لغات گذشته محدود مانده به سادگی پشت سر گذاشتم. به ناشران عمومی که رسیدم برای آن که از واجب و مستحب، چه قول قوی و چه قول ضعیف، چیزی فرو نگذاشته باشم یک ماراتن هروله را به صورت زیگزاگ در راهروهای سالن انجام دادم. حاصل این عمل چند تا کتاب بود که تقریبا همهی آنها فقط فرم کتابی و شاید مدونتر، از مطالبی بودند که در گوشهای دیگر، در دنیای دیجیتال در اختیار داشتم. به غیر این کتابها چند نکته و پرسش هم حاصلم شد:
پرآهنگ به نمایشگاه رفتم، بیآهنگ برگشتم، کف پایم درد میکرد و ذهنم آشفته و بیحاصل بود.
” … زیرا مهمترین درسی که از تجارب خود در دوران جنگ داخلی گرفته بودم این بود که هرگز دربارهی یک جنبش سیاسی بر پایه هدفهایی که آشکارا اعلام میکند یا حتی واقعا در راه رسیدن به آنها میکوشد داوری نکنم، بلکه داوریم فقط بر اساس وسایلی باشد که برای رسیدن به آن هدفها به کار میبرد. کسی که به وسایل بد روی میآورد، با این کار خود ثابت میکند که دیگر به نیروی اقناعی استدلالات اصلیش اعتقاد ندارد ….”
جزء و کل، نوشتهی ورنر هایزنبرگ، ترجمهی حسین معصومی همدانی
Werner Heisenberg، Der Teil und das Ganze
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.