چند جمعه قبل که برای کاری به سمت لواسان میرفتم، در گردنه قوچک دیدم که پلیس ماشینهایی که چوب اسکی بالای سرشان بسته شده بود را ایستانده است. بعد از ظهر همان روز در وبلاگستان خواندم که دیروز در گردنه دیزین به شمشک بهمن آمده و ۸ کوهنورد جان باختهاند. چند روز بعدش از منطقه پاسداران تهران که رد میشدم پوستر بزرگی از یک جوان در قامت کوهنوردی دیدم و پارچه نوشتههای سیاه و عبارت «شهید» که برای آن جوان کوهنورد که ظاهرا در همان واقعه در تلاش برای نجات دوستانش، خود جان باخته بود،استفاده شده بود. مثل هر رهگذری که از آن جا میگذشت من هم متاثر شدم.
همه اینها جزئیات داستان یک حادثه است. اما واقعیت این است که بهمن حوادث در زندگی شخصی و سرزمینی ما چنان پر حجم و پر تکرار و نو به نو است که این حادثه هم جز برای شاهدان ماجرا و یا جمع کوچکی از نزدیکان آن جانباختگان، برای دیگران همچون خیل خاطرات دیگر در زیر برفپوش فراموشی از نظر پنهان خواهد شد.
اما من چند روز بعد از ماجرا این گزارش با تفصیل را از زبان و نگاه یکی از شاهدان ماجرا خواندم. گزارش یک گزارش مفصل است. شرح آن چه که شاهد ماجرا دیده به ترتیب زمانی آمده است. خواندنش به خواننده امکان میدهد که واقعه را تجسم کند و مسیر اتفاقات را روی نقشه ذهنش بکشد. در مورد میزان و صحت پوشش وقایع، واضح است که نمیتوانم نظری داشته باشم اما این گزارش حداقل فضای تحلیل و نقد را باز میکند. در این جا و در این فضا است که یک کوهنورد دیگر تحلیل و نقد خودش را ارائه میدهد. تحلیل این نویسنده دوم بر مبنای گزارش نویسنده اول بنا شده است. تحلیل جا به جا از متن و عکسهای گزارش اول استفاده کرده است. تحلیل کمتر به تکرار بیان تاثرات و همچنین انجام رسالت غمگساری پرداخته است و در عوض بر روی ایده خود یعنی خطای راهبر گروه تمرکز کرده است. من در مورد درست بودن یا نبودن این ایده هیچ نظری نمیتوانم داشته باشم ولی اصولا این که مشکلات را فقط در نهادهای غیر قابل دسترس ببینیم و چون دستمان به ایشان نمیرسد از دور سرشان را حواله به سنگ کنیم، تبدیل به یک عادت فراگیر و بینتیجه و مستاصلانه و کاهلانه شده که این تحلیل این عادت را تکرار نکرده است و مساله را در یک فضای قابل دسترس بیان میکند. همچنین خطاکار دانستن یک کوهنورد راهبر از دست رفته جسارت میخواهد زیرا اگر که نظر نویسنده نادرست باشد به غیر از سنگدلی شاید جفاکار هم شناخته شود اما اگر که نظرش درست باشد تازه سنگدل درست نظر میشناسندش. اما به هر حال تابوی تعارف در مورد درگذشتگان اگر که سد راه اصلاح باشد باید که شکسته شود.
من هیچ از یک از این نویسندگان را از دور یا نزدیک نمیشناسم. وبلاگهایشان را بار اول است که میبینم. دانش کوهپیمایی من در حد یک آدم معمولی است و توان اظهار نظر در مورد آن گزارش و آن تحلیل را ندارم. نمیدانم که در پشت هر یک از این دو گزارش و تحلیل صداقت محض بوده و یا چیزهای دیگری هم در این میان هست. من فقط یک حدس میتوانم بزنم و آن این است که در پس یک حادثه غمبار، یک اتفاق خجسته رخ داده است. این داستان که با هزینه جان باختن ۸ نفر رخ داده بود و میتوانست خبری برای فراموشی باشد حالا تبدیل به یک داستان ماندگار و قابل بازرسی و یک case شده است. گزارش و تحلیل هر دو در فضای اینترنتی سالها قابل دسترس خواهند بود. هر کس که بخواهد فردا در مورد بهمن و خطرات آن چیزی بداند ممکن است که به یک یا هر دو این گزارش و تحلیل هم سری بزند. این گزارش و تحلیل به فضای دانش کوهنوردی و ایمنی سرزمین ارزش افزوده اضافه کردهاند. اگر فردا روزی بهمن آمد و کسی جان نباخت و جمعی برای از دست دادن عزیزی پریشان نشد، شاید که کار این دو نویسنده سهمی از این خیر و صواب داشته باشد.
به نظر من از رخداد پدیده وبلاگستان روزی در کتابهای تاریخ اجتماعی سرزمین ایران نام برده خواهد شد. این پدیده بخشی از رشد اجتماعی و فرهنگی ما بوده است و شاید که تاثیرات آینده آن از این هم بیشتر باشد. اما آن چه که این رشد را بارز و پایدار و اصلاحگر میتواند بکند نوشتههایی هستند که ارزش افزوده آنها بالا باشد.این نوشتهها نه در تعداد چند تا بل که در تعداد چند صدهزار یا حتی چند میلیونتایی باید باشند تا بتوانند فضای اجتماعی ما را تغییر دهند. سهم هر یک از ما از این فرصت اصلاح حداقل یک چند تایی میشود.
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.