صبح تا ظهر را «آهنگهای عاشقانه» چکنواریان گوش داده بودم و در مورد چیزهای مختلف فکر کرده بودم. بعدازظهر که شده بود پر از هارمونی و رنگ و تعادل و تصویر بودم. آن قدر انرژی داشتم که بعد از ظهر یک جمعه را کاری کنم. کاری که کردم این بود که رفتم نمایشگاه کتاب. سال گذشته را پریدم، امسال هم داشت میگذشت که افتادم.
این زانو سست بودن من در برابر کتاب دیدن و چیدن، مرا مداوم یاد تصویر آن دائمالخمری میاندازد که وعدهی پرهیزش را، از خم کوچهی میخانه که میگذرد فراموش میکند و شب هنگام دوباره همه مست، دیر وقت در آستانهی چشمان منتظران خانه، توبه شکسته و خراب ظاهر میشود.
ولی نمایشگاه امسال همچنان از باغ رویاهای من، دیگر و بیگانه بود. پایم در هیچ جا سست نشد. الحق دلبری به غایت زشت و فرتوت و کسالتبار باید باشد که عاشقی ثابت قدم همچون من را هیچ تپش قلبی نبخشد. بخش کتابهای خارجی را که به سبکی تمام طی کردم چون از دولت اینترنت بس در این زمینه غنیام و واقعا که چه مایهی خوشنودی و آسایش بود. ناشران دانشگاهی را هم که زبان مشترکشان با من در همان دایرهی لغات گذشته محدود مانده به سادگی پشت سر گذاشتم. به ناشران عمومی که رسیدم برای آن که از واجب و مستحب، چه قول قوی و چه قول ضعیف، چیزی فرو نگذاشته باشم یک ماراتن هروله را به صورت زیگزاگ در راهروهای سالن انجام دادم. حاصل این عمل چند تا کتاب بود که تقریبا همهی آنها فقط فرم کتابی و شاید مدونتر، از مطالبی بودند که در گوشهای دیگر، در دنیای دیجیتال در اختیار داشتم. به غیر این کتابها چند نکته و پرسش هم حاصلم شد:
پرآهنگ به نمایشگاه رفتم، بیآهنگ برگشتم، کف پایم درد میکرد و ذهنم آشفته و بیحاصل بود.
[...] واژه زمان » نمایشگاه کتاب — خواندنی واقعا در اجتماع ما این همه مردمان فلسفهخوان وجود دارد؟ چقدر پژوهشگر و علاقهمند به مقولات مدرنیته و پستمدرنیته داریم و نمیدانستیم! [...]
ارسال شده توسط لینکهای روز: ایسنا باید عذرخواهی کند « بامدادی, مورخ ۶ خرداد ۱۳۸۸, ۸:۱۵ ق.ظ. #.
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.