جیمز واتسون ( James D. Watson ) ، یکی از دو کاشف دی ان ای در اظهار نظری جنجالی – که ظاهرا هر از گاهی از این مرد سر میزند – به نوعی گفته است که او نسبت به آیندهی قارهی آفریقا خوش بین نیست زیرا در حالی که سیاستهای فرهنگی حاضر ما را ملزم به داشتن پیش فرضی در مورد برابری هوش همه نژادها میکند اما آزمایشها وهمچنین تجربه کار با همکاران سیاه پوست موید این نظر نیست. این گفتهی آقای جیمز باعث دردسر فراوان برای او شده و حتی نشان نوبل او نیز باعث نگشته که او از بعضی از مواهب حرفهای و اجتماعی که به دست آورده بوده است دست کوتاه شود.
من که تجربه کار نزدیک و ممتد با همکار سیاه پوست نداشتهام اما گوشهی دیگری از این حرف را نه از زبان آقای واتسون بلکه به صورت محلی شنیدهام و این طور شنیدهام که مثلا میگوییم ایرانیها قوم باهوشی هستند. معنای دیگر این حرف ما این است که ملل دیگر، مثلا آمریکاییها و یا آنگولاییها آدمهای کم هوشتری از ما هستند. من خیلی نمیدانم که وزن این حرف در یک چارچوب آماری چگونه است اما یک چیز را میدانم و آن این است که این باهوشتر بودن فرضی ما چندان منجر به برتری تاریخی در ما نشده است و تطور تاریخ و قسمت تاریخی یک قوم و یا حتی یک نژاد خیلی با این چیزها میانهی مستقیم ندارد. بنابر همین داستان هم فکر کنم حتی اگر بر فرض هم نشانههای آماری در تفاوت هوشی میان نژاد سفید و سیاه موجود باشد هم باز مسئله چندان مهم و حیاتی نیست همچنان که تفاوتهای فیزیولوژیک سیاه پوستان مثلا در استقامت در دویدنشان جز در آیینهای نمادینی همچون ورزش قهرمانی نافع حال این جمعیت نبوده است.
با این تفصیل به نظر میرسد که اگر من دوست صمیمی آقای واتسون بودم و اطمینان داشتم که این حرف او از سر معرکه گیری و جلب توجه در سن پیری و آخر عمری نیست، به او میگفتم که خوب مرد حسابی حالا که چه؟
کل این حرفها را زدم ولی میخواستم یک چیز دیگری بگویم و آن مفهوم “هوش” است. سوال من این است که هوش را چگونه و در چه چارچوبی میسنجیم که در آن یکی باهوشتر میشود و یکی کم هوشتر؟ سنجش هوش همیشه و همیشه وابسته به یک چارچوب، یک بستر، یک نظام، یک پارادایم و یکسری ارزشهای پیش فرض است. مثلا اگر در یک آزمایش یک سنگ را داخل آب و یک سنگ بر روی شیشه بیاندازیم اگر که ارزش مرجع ما انعطاف در برابر واقعهی سنگ باشد آب بسیار باهوشتر از شیشه است زیرا که آب، شرایط محیطی، در این جا افتادن سنگ، را به بهترین وجه تحمل میکند و به حالت پایدار قبلی در میآید در حالی که شیشه تا یک حد در برابر سنگها مقاومت میکند و برای بیش از یک حد میشکند. حال اگر که ارزش مرجع ما کمترین زمان لرزش و تلاطم باشد واضح است که شیشه خیلی سریعتر (چه با شکستن چه با انعطاف) به حالت پایداری برمیگردد.
حالا حرف من این است که وقتی به طور معمول از “هوش” حرف میزنیم یک بستر و یک پارادایم داریم و عملا منظورمان نوعی “هوش کاپیتالیستی” است. نمیدانم که این عبارت من درآوردی من را قبلا کسی استفاده کرده و یا نه ولی خیلی خلاصه و نه چندان محتاطانه بخواهم بگویم منظورم هوشی است که باعث میشود ما در یک نظام سرمایه داری بتوانیم نقش یک افزایش دهندهی سرمایه را خوب بازی بکنیم (نترسید یک جورهایی به شاعرها و نقاشان و … خلاصه نوابغ ظاهرا بیمصرف سرمایهداری هم فکر کردهام). بنابر این نظر آن مهارتهایی که ما را در این جهت یاری کند، مهارتهایی هستند که پایهی هوش ما میشوند مثلا تشخیص الگوهایی خاص، توان تمرکز و عدم پراکندگی ذهنی ، سرعت انجام یک سری عملیات خاص و غیره … حتی آزمونها استاندارد هوش هم با همین پیش فرضهای ناپیدا بنا شده. حرف من از اینجا شروع میشود که “هوش بقاء” یعنی هوشی که باعث میشود ما در بقاء و پایداری سلولی و یا ژنتیک و یا حتی پایداریهای مدرنی مثل پایداری الگوهای ذهنی (حتی بعد از مرگمان) موفقتر عمل کنیم الزاما با این هوش کاپیتالیستی یکی نیست. اول این که این هوش بقاء الزاما محدود به کارکرد دستگاه عصبی ما نیست و دیگر این که عرصههای مختلفی را با مکانیزم امتیازدهی مبهم و یا حتی غیر منطقی و تصادفی در بر میگیرد. حالا اصلا بیخیال هوش بقاء به نظر من هوش کاپیتالیستی حتی با “هوش منجر به شادمانه زیستن” هم همخوانی خطی ندارد و مثالش هم آدمهای هوشمندی (با تعریف جاری آن) که نه تنها از هوش خود بهرهی شادی و رضایت نمیبرند بلکه حتی گاه این هوش عامل بدبختی و یا حس بدبختی برای آنها نیز هست و گاه به نظر میرسد که جنس هوشمندی آنها از جنس همان اشتباه طبیعی و حاشیههای توزیعی است که در آدمها عقبمانده هوشی وجود دارد و فقط جایشان در منحنی توزیع جمعیتی هوش برعکس یکدیگر است.
در آخر هم این شبه پند من. دوری از نژادپرستی به معنای این نیست که چشممان را بر روی تنوع و بالا پایینی در طبیعت ببندیم. از آن سو نیز نژادپرستی شاید به این معنا باشد که در نگریستن به تفاوت میان انسانها و تنوع غنی طبیعت به صورت گزینشی با چارچوبهای محدود ، شدیدا محلی، شدیدا زمان زده و زودگذر و همیشه خود محور عمل کنیم. این حرف آخر اگر چه شاید موضوعیت جهانی داشته باشد اما من بر این باورم که کاربرد محلی آن فراوان است.
با موضعت موافقم برادر
ضمناًاین هوش کاپیتالیستی که گفتی عقبه دارد. لین کتابی در ۲۰۰۲ نوشته به نام IQ and the Wealth of Nations که جنجال بسیار به پا کرد.
http://en.wikipedia.org/wiki/IQ_and_the_Wealth_of_Nations
—————
شهریار: ممنون از لینک
ارسال شده توسط پوریا قطره نبی, مورخ ۹ آبان ۱۳۸۶, ۲:۲۶ ق.ظ. #.
سلام آقا شهریار گل
اولا مرسی از تبریک صمیمانه شما. دوم اینکه خیلی ارادت داریم. سوم اینکه صد در صد باهات موافقم و به قول شما گیریم فلان قوم باهوش و فلان قوم خنگ. که چی؟؟ البته من بازم کلا قبول ندارم که نژاد ایرانی ها کلا باهوش هستند. همه جای دنیا هم باهوش داره هم خنگ!
چهارم اینکه به خانوم و مامان و بابا سلام مخصوص برسون
ارسال شده توسط behzad, مورخ ۱۳ آبان ۱۳۸۶, ۱:۲۱ ق.ظ. #.
شهریار بگو من الان در کدام طیف هوشی قرار دارم!؟ کم کم دیگر نمیفهمم چی میگی ! کمک …
ان جه در طرح این دعوا برای من حائز اهمیت بیشتر بود نه بحث هوش و نژاد برتر بلکه نوع برخورد با این موضوع در ابعاد جهانی آن بود.یک نفر نظری می دهد، چه کسی یا کسانی می توانند تشخیص بدهند که این حرف درست است یا غلط؟ چه کسانی اجازه دارند مرزهای میان حقیقت و مصلحت را تعریف کنند؟ این مصالح مصلحت های کیست؟ آیا برخوردی که شاهد آن بودیم نوعی انگیزیسیون مدرن نبود؟ اگر معتقدیم یکی از دستاورد های مدرنیته استقلال نهاد علم از نهاد های قدرت بوده است در این حادثه بخشی از نهاد های علمی در نقش نهاد های قدرت عمل نکرده اند ؟ ایا ما می توانیم به نهاد علمی و خرده نهاد های علمی معتقد باشیم و به نهاد های اصلی اجازه تصمیم گیری در چه باید کرد ها و چه باید گفت های خرده نهاد ها را بدهیم؟…..؟؟؟؟
ارسال شده توسط ابوالفضل وطن پرست, مورخ ۱۹ آبان ۱۳۸۶, ۹:۳۵ ق.ظ. #.
http://www.irexpert.ir/Webforms/News/NewNewsDetail.aspx?EvID=40099
ارسال شده توسط پوریا قطره نبی, مورخ ۲۳ آبان ۱۳۸۶, ۸:۵۶ ق.ظ. #.
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.