طبل جنگ را بخوانید … یاد این افتادم که چند وقت پیش با برادرم که صحبت میکردم از این میگفتیم که مدتی از زمان کودکی گذشت تا درک بکنیم که جنگ، طبیعت زندگی نیست! و آدم حق دارد که تعجب کند اگر که کسی از آن بالا بر روی سرش بمب بریزد و حق دارد [...]
آن طرف، داستان لویزان بعد از آن همه یخهکشی و بگیر و ببند و بیا و بروٰ، عاقبت پاراگراف آخرش با پاراگراف اولش یکی شد… این طرف، کسانی میخواهند که تا دریاچهی گهر جاده بکشند، نمیدانم شاید من هم رفتم زمین خریدم آن حوالی و آلونکی و شاید هم منقل و سیخ و بادبزنی… و [...]
زندگی حکایت آن یخ فروشی است که از او پرسیدند: فروختی؟ … گفت: نخریدند … اما تمام شد.
(یک اس ام اس سرگردان)
این داستان کم کردن ساعات کاری در ماه رمضان جدای جدل و بحثهایی که آفریده، نشانگر چند نکتهی دیگر نیز هست و آن نقشها و تفکرات پیش فرضی است که شاید دولتهای ما حداقل در یک صد سال گذشته برای خود و یا سیستم مملکت قائل بودهاند:
دولت خود را صاحب بیت المال میداند وگرنه چنین [...]
“ندایی به او میرسد و چنین فرمان میدهد: «برو و خانهی مرا که ویرانه شده است مرمت کن»، سادهدلانه گمان میکند که خانهی خدا همان کلیساست”
رفیق اعلی (زندگی فرانچسکوی قدیس)
نوشتهی کریستین بوبن
ترجمه پیروز سیار
توجه خیلی ویژهای به او نداشتم، ولی هر از گاهی اگر آهنگی چیزی ازش میشنیدم خوشم میآمد… حتی بعضی وقتها به گونهای ویژه … نمیدانم که چه شده بود که آن شب هوس کردم آهنگهایش را بگذارم، بعد هم راجع به این که اصلا الان کجاست و چه میکند فکر کنم … نابهنگام و سرخود [...]
بچه که بودم به این جناب یوزپلنگ ارادت خاصی داشتم. کتابها را جستجو می کردم تا دقیقترین سرعت ثبت شده برای یوزپلنگ را بیابم. آن انحنای بدن در هنگام دویدنش هم گرانیگاه بسیاری از نقاشی های متعددم از این جناب بود.
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.