رئالیسم
“در آغاز زمستان باران دائمی شروع شد و همراه باران وبا آمد، ولی جلوش را گرفتند و سرانجام فقط هفت هزار نظامی از وبا مردند.”
وداع با اسلحه
نوشتهی ارنست همینگوی
ترجمهی نجف دریابندری
نظرات(۰) “در آغاز زمستان باران دائمی شروع شد و همراه باران وبا آمد، ولی جلوش را گرفتند و سرانجام فقط هفت هزار نظامی از وبا مردند.”
وداع با اسلحه
نوشتهی ارنست همینگوی
ترجمهی نجف دریابندری
نظرات(۰) دیروز ۲۸ مرداد بود و من اگر که مقالهای در همین باب به چشمم نمیخورد با دیدن نام این روز یادم نمیافتاد که این روز خاصی بوده است. بعد هم کمی به این فکر کردم که این بیاحساسی من امروزی از دیدگاه یک آدم هموطنی که آن زمان را با امیدی و ناامیدی سرشاری به سر برده چگونه است. بر خلاف عرف اهالی فکر و اندیشه و حومه که ترجیح میدهند ارزش حوادث در بستر تاریخ را کم ارزیابی کنند و بیشتر به جریانها و روندهای کلان توجه کنند من همچنان عقیده دارم که حوادث و حتی انواع حاشیهای آن میتوانند که سرنوشت یک جامعه - یک سیستم پیچیده - را به طور اساسی عوض کنند، مخصوصا هنگامی که وضعیت یک جامعه در مرزها و حاشیهها و (margin)ها یک تغییر وضعیت باشد. معنی این حرفم این است که خیلی به دور نبود که شامگاه ۲۸ مرداد شامگاه متفاوتی بود و ما امروز در یک روز و روزگار به اساس متفاوتی (نه الزاما آن طور که دلمان میخواهد) زندگی میکردیم. این را بیشتر بر حسب حس و تجربهام میگویم اگرچه مثلا میتوان بر طبق یک سری الگوهای کلی مثل همینها که دونلا میدوز عنوان کرده میشود این گونه نگاه را پشتوانه داد.
به هر حال دیروز یاد جوانانی افتادم که شامگاه ۲۸ مرداد ۳۲ تلخ و سرخورده به اتفاق افتادهها و نیفتادهها نگاه میکردند و از ناتوانی بازوی خویش بسیار بیش از آن چه که مثلا در عرصهای مثل المپیک در امروز سرخوردهایم، سرخورده شدند. بعضی از آن جوانان هنوز زندهاند و حتی اگر نباشند میراث تجربهی مکرر آنها در ذهن ما جای گرفته و بی اعتنایی و بی حسی ما جدای تجربههای شخصی و غیر شخصی خودمان امتداد از تجارب آنان دارد. و با این همه من اعتقاد دارم که ما همچنان در همان حالت حاشیهای و مرزی (نه الزاما با همان فاکتورها) قرار داریم و مسیر پیش رویمان شدیدا احتمال گریز است.
نظرات(۲) بحثی شده در مورد اسطورهسازی برای شخصیتهای علمی و شبه علمی. این مطلب پایین را من آنجا کامنت گذاشتم اینجا توی وبلاگ خودم کپی کردم. خلاصه داستان هم این است که ما برای خودمان اسطورههای علمی ایرانی میسازیم با مشخصات خاص خودشان و این در حالی است که در دنیای واقعی سازوکار جوامع علمی و آدمهایشان اصلا این گونه نیست.
بهاالدین خرمشاهی در کتاب “فرار از فلسفه”اش یک مطلبی دارد به این مضمون که مثلا رستم یک امر غیرواقعی نیست؛ یک امر واقعی هم نیست، بلکه یک امر فراواقعی است. رستم نماد و تجسد واژهای از آمال و آرزوهای مردمانی است که در این سرزمین بودهاند.
حالا آن هرکولهای علمی هم تقریبا در همین علاقهی ما به قهرمانسازی میگنجند. بعضی از آنها خودشان کاری برای این داستانسازی نمیکنند ولی برایشان پیش میآید، بعضیهاشان هم خودشان بدشان نمیآید و دامن هم میزند بعضیها هم که اصلا از جایگاه صفر علمی با استفاده از این داستانسازیها برای خودشان کلاهی میدوزند. به هر حال این بیشتر بدنه جامعه است که چنین داستانهایی را روا میدارد. اتفاقا همین مسئله چند نکته هم در خودش دارد:
نظرات(۰) در همین چند وقته چند بار دیدهام که نوشتههایم را بدون ذکر نامی از من در داخل چند وبلاگ دیگر کپی کردهاند. در همین داستان وبلاگ چای داغ هم یک مطلب اعتراضی زده بود. از سوی دیگر من از برخورد هوشمندانه جنبش Open Source (کدباز) با مسئله کپیبرداری خوشم میآید. جمع اینها این شد که این چند تا پاراگراف را بنویسم که فکر کنم اندکی زیاد شد.
واقعیت این است که برخورد ما با پدیده و یا موارد دزدی متن (همان دزدی ادبی و یا Plagiarism)معمولا یک برخورد سلبی و صرفا اعتراضی و بیفایده و یا کم فایده است. یعنی در فضایی که بحث حق مولف در احراز جایگاه قانونی خود (چه برسد به جایگاه عملی و التزامی) هم مشکل دارد دعوای ما بر سر این موضوع معمولا با پوزخند بیشتر دزدان همراه است.
از سوی دیگر مرزهای مفهوم دزدی هم مشخص نیست. یک جملهی طنز هست که میگوید “اگر از یک نفر کپی کنی دزدی کردی، اگر از چند نفر کپی کنی تحقیق (research) کردی”. شاید اگر که یک نفر متن شما را صد در صد به نام خود عرضه کند یک دزدی وقیحانه و آشکار انجام داده باشد اما اگر که جملات را عوض کند ولی همان ایده و همان ساختار را ارائه کند آن وقت چه؟ ارزش افزوده هر فرد در متن جدید با چه دستگاهی اندازهگیری میشود که بنابر آن بتوان اصالات متن را تشخیص داد؟ در واقع اگر که بخواهیم در این تعریف زیاده سخت بگیریم، آنگاه باید بگوییم که کاخ بلند مرتبهی تمدن انسانی هم به دست زنجیرهای نسل اندر نسل از دزدان تلاشگر ساخته شده.
توجه کنید که بحث حقوق مولف (Copyright) و دزدی متن (Plagiarism) با وجود همپوشانیهایشان باز دقیقا یکی نیستند (در واقع فکر کنم که دزدی متن یک زیر مجموعه از مشکلات عدم رعایت کپیرایت باشد). کپیرایت در مورد استفاده و تغییر و نشر آثار است و دزدی متن در مورد ادعای مالکیت متن یا نشر اول بار آن یا نشر نشدن قبلی آن است . خیلی دقیق این را نمیدانم اما به نظر میرسد در امر دزدی متن پدید آورنده اصلی دارد به گونهای از داستان مالکیت دستکوتاه میشود. در مبحث کپیرایت چون کاستن از دیوارهای آن باعث روانتر شدن جریان دانش میشود بازار خلاقیتهای حقوقی گرم است. اما فکر نکنم در مورد حوزه دعاوی مالکیت متن، داستان همین گونه باشد.
من فکر میکنم در بعضی از مواردی که ما به پدیده دزدی متن بر میخوریم، دزد محترم ادعای مالکیت ندارد بل که در واقع حوصله ادای آیین کپیرایت نداشته است. من برای این که این حالتها را از حالتی که طرف کل کار را با کمترین تغییر تماما به نام خودش و بدون ذکر نامی از عاملان اصلی ارائه میکند، جدا کنم، نام مورد دوم را “دزدی متن وقیحانه” میگذارم.
حالا همهی این حرفها را زدم تا بروم بر سر این داستان که یک جنبش دیگری که ما بیشتر آن را به نام Open Source , و یا کدباز میشناسیم، آمده و به مسئله به گونهی دیگر نگاه کرده. البته اصولا هم و غم این جنبش این نبوده که یک عدهای میآیند و کارهای دیگران را به نام خود منتشر میکنند و باید با اینها چه کرد. اما در عمل نگرش جدیدی که این جنبش به دست داده باعث شده مسئله دزدیها در خیلی از موارد به طور خودکار بیمعنا شود. به نظر من نگاه این جنبش یک نگاه خلاقانه بوده و ما هم اگر گونههای چکشکاری شدهی این نگاه را به دست گیریم، کاربستهای مناسبی برای آن خواهیم یافت.
اول از همه بگذارید مسئله را دو بخش کنیم. بخش اول این است که چه گونه میشود که یک نفر حق استفاده (صرفا در محدودهی خودش) از یک اثر را داشته باشد، که بیشتر رویکردها و نگرشهای جدید در جنبش کدباز در همین قسمت است. بخش دوم این است که چه گونه میشود که یک نفر حق استفاده و تغییر و نشر مجدد یک اثر (به نام خودش یا پدیدگر اول ) را داشته باشد. بحث ما بخش دوم است. اگر چه اگر فرصت و همتی بود دوست دارم در مورد چگونگی کارکرد مدل کدباز در بخش اول هم حرفی بزنم.
مشکل اول کار این است که بسیاری از ما در پای کارهایمان هیچ اشارهای به نوع copyright مورد نظر خودمان نمیکنیم. اگر چه اصولا “ای باغبان ز بستن در پس نمیرود / غارتگر خزان گر که به این گلستان رسد” (کلیم همدانی) ، اما باور کنید که همان لگو و تک عبارت ساده هم گاه کار خودش را میکند و حداقل هزینهی اخلاقی کپیبرداری را بالاتر میبرد. در ضمن فقط بحث اخلاق هم نیست واکنش خودکار روانی ما به یک علامت منع برجسته و شفاف را هم به معادلات اضافه کنید.
اضافه کردن اشاره به کپیرایت دار بودن یک اثر یک بعد جدید باز میکند و آن این است که نوع کپیرایت مورد نظر ما چیست. و در این جاست که خلاقیت ما و بهرهگیری از خلاقیت حقوقی دیگران میتواند کارها را روانتر کند.
اول از همه این که شاید به دلایل متعدد شما علاقهمند باشید که دیگران بیایند و کار شما را حتی به نام خودشان منتشر کنند! و این خیلی هم عجیب نیست. شما اگر که یک مبلغ یک مذهب و یا نگرش خاص باشید اولویت نخستتان ممکن است نشر آن نگرش به هر قیمت باشد. شما خوشحال هم خواهید شد که یک دیگری بیاید و این کار را ولو به نام خود نشر دهد. حتی در موارد غیر این من دیدهام وبلاگی را در عبارت کپیرایت آن چیزی به این مضمون ذکر شده که “کپیبرداری و استفاده از مطالب این وبلاگ حتی بدون ذکر نام مولف ترغیب میشود”. حتی به نظرم میآید که سالها قبل در هنگام نصب یکی از Linux Distribution ها به این عبارت برخوردم که “اگر میتوانید بروید و این نرمافزار را حتی به نام خودتان بفروشید ما مشکل نداریم”. واقعیت این است که این مدل اگر چه کمتر اتفاق میافتد ولی واقعا آن را باید به صورت یک گزینه در نظر گرفت.
در حالت قبلی یک مورد هم هست که البته فقط در جایی مثل سیستم قضایی آمریکا ممکن است اتفاق بیافتد ولی من باب اطلاعات عمومی بد نیست بدانیم و آن این است که طرف میرود کار شما را پتنت برای خودش میگیرد و بعد شما را از انتشار آن مطلب محروم میکند! اجازه دهید این قضیه را “دزدی متن فوق وقیحانه!” بنامیم. راهکار فرار از این حالتها هم این است که به جای عبارت استفاده از یک عبارت ساده در آزاد کردن متن آن را به یک مجموعه قوانین اسمدار و مارک دار ربط دهیم که این مسائل داخل آن لحاظ شده.
حالا اگر که شما جزو دستهی اول نیستید که نه تنها نامشان در میان نیست بلکه حاضرند نام دیگری هم بر آن کار باشد. باز این بدان مفهوم نیست که حتما Copyright را در حد All rights reserved (کلیه حقوق مولف محفوظ است) خواستار باشید بلکه گونههای مختلفی از حقوق را ممکن است چیدمان کرد. یکی از شفافترین کارهایی که در این زمینه شده متعلق است به موسسه
Creative Commons است که ما ممکن است از مدلهای آن استفاده کنیم.
نکته جالب دیگر در کارهای این موسسه این است که برای کشورهای کمتر توسعه یافته هم یک گزینه خاص در نظر گرفته.
یادمان باشد که بعضی وقتها در اختیار گذاشتن و ساده کردن Copyright باعث میشود که از Plagiarism کاسته شود. مثلا وقتی که Powerpoint های شما در دسترس باشد و تعداد زیادی آدم آن را داشته باشند به نام خود ارائه دادن آن توسط غیر سخت میشود.
واقعبین باشیم بعضی وقتها حق با کپیبرداران است! حالا بافت ادبی متن یک چیزی ولی قرار نیست هر دانشی که میدانیم و میگوییم و هر چیز کوچکی خلاقانهای که به ذهن ما میرسد دربست متعلق به ما باشد. آدمهای دیگر هم میتوانند یاد بیگیرند و خلاقیت داشته باشند. خلاقیت زودهنگامتر ما اگر که اندازهاش به اندازه کافی بزرگ باشد آنگاه از طرف قانون عمومی و قانون اخلاق ممکن است در یک دوره محدود دربست در اختیار ما باشد. اما در دوره طولانیتر حق استفاه از آن به جامعه بر میگردد. حالا اگر کار قابل توجه باشد تا ابد نام ما بر آن باید باشد (شعر حافط تا آخرش به نام آقای شمسالدین حافظ است) اما کارهای کوچکتر شاید حتی این ظرفیت را هم نداشته باشند.
اگر دزدان Plagiarismرا مجازات نکنیم آنگاه درستکاران را مجازات کردهایم. این را من به خصوص در کارهای دانشگاهی فراوان دیدهام که دزدان با نمرههای بالاتر به درستکاران کم نمره میخندند. این وظیفه نظام ارزیابی دانشگاه است که شدیدا با مسئله برخورد کند.
در ضمن حالا که بحث دانشگاه شد من نمیدانم اساتیدی که از نیروی دانشجویان مجبور استفاده میکنند (به صورت نیروی مولف) تا به نام خود – و فقط خود- کتاب منتشر کنند کار خود را چه مینامند، دزدی مسلحانهی متن ؟!
من شخصا استفاده از تکنولوژیهای نو برای مبارزه با دزدی متن را تجویز و توصیه میکنم. یک دو جین ایده هم میتوان در این مورد صادر کرد. نمونهی وب ۲ آن میتواند مثلا این باشد که یک رسواخانه درست کرد (که ایدهاش را قبلا در جایی دیدهام نمیدانم کجا) و بعد آدمها خودشان بیایند طبق فرایند مهندسی شدهای موارد را در آن رسوا بکنند. مکانیزمهای مقایسه و اعتبار سنجی هم که به آن اضافه کنند کلی برای مردم درستکار کار کردهاند. مدل مثبت این کار هم میتواند یک اعتبار خانه باشد. هر کس که یک نوشته، عکس و فیلمی درست کرد برود آن را در اعتبار خانه ثبت کند و یک کد رهگیری و یک درصد اعتبارسنجی بگیرد. بعد با افتخار آن کد رهگیری و آن درصد را پای کارش، کتابش، مقالهاش، ارائهاش بزند (بقیه هم میتوانند آن را در آن اعتبارخانه چک کنند). آن اعتبارخانه هم، هم از روشهای کامپیوتری و از روشهای انسانی استفاده کند تا آن درصد را دقیق در بیاورد. این روش اگر فراگیر شود بعد از مدتی آدمهایی که کارشان کپی است و یا میدانند که درصد اعتبارسنجی پایینی میگیرند از افشا نکردن و نگرفتن این اعتبارنامه دچار مشکل خواهند شد.
نظرات(۲) من که نمیفهمم، اگر شما میفهمید این حرف و عدد را برای من تفسیر کنید:
“جام جم آنلاين: وزارت بهداشت با توجه به نزديك شدن فصل گرما و خطر افزايش غرق شدگي در دريا و رودخانهها، به مردم هشدار داد و اعلام كرد كه سال گذشته هزار و ۲۲۰ نفر در آبهاي خارج از طرح شنا سواحل كشور غرق شدند.”
رقمی به این بزرگی و این همه اهمال خبری و اطلاع رسانی!
یکی از دوستان دبیرستانی من (یادش بخیر آن آخرین صحنهای که از او در ذهنم هست وقتی که داشت زیر لب و با شوق با خودش زمزمه میکرد : “ناز و کرشمه جانم، شد رشته رشته دلم … “) و برادرش به همین سرنوشت در دریا دچار شدند و شده که چندین بار با داغداران این چنین حوادثی بر بخورم. وقتی این عدد را میبینم نمیتوانم آن را هضم کنم. البته این رقم برای جایی مثل آمریکا در حدود ۹۰۰۰ نفر است که به دلایل فراوان خیلی قابل مقایسه با ما نیست. ولی به هر حال عدد ۱۲۰۰ قربانی جای این را دارد که پوشش رسانهای و آموزشی خیلی وسیعتری برای این مطلب داشته باشیم.
پینوشت: سایت بینالمللی نجات غریق و اطلاعات پایه در مورد غرق شدن http://www.ilsf.org/drowning/facts
نظرات(۲) راستی آیا میدانستید من گاهی سعی میکنم در http://logosoftime.org/char (انگلیسی) و http://logosoftime.org/parsichar (فارسی) از گوشههای فنی، دانشی خودم چیزی بنویسم؟ …
نظرات(۰) امروز در چند وبلاگ و کامنتهایشان چند نظر مختلف در مورد یک موسسهی تازه تاسیس دیدم، و سوالهایی که در باب انتفاعی بودن و یا غیر انتفاعی بودن آن به وجود آمده بود. این مسئله مرا یاد این انداخت که در دورانی درگیر این شده بودیم که هویت واقعی موسسهای که در آن به صورت داوطلبانه فعال بودیم را بازشناسی کنیم و مجبور شدیم که کمی در این مورد فکر و جستجو کنیم.
مسئلهی خاص در مورد موسساتی که ادعای غیرانتفاعی میکنند این است که این موسسات به واسطه کاربرد واژهی «غیر انتفاعی» از مزایای ویژهای میتوانند استفاده کنند که حتی اگر که این مزایا از جنس معافیتهای مالیاتی و یا مشابه آن نباشد، حداقل از این جنس است که مردم توجه ویژه به آن میکنند و ممکن است داوطلبانه کمک و تسهیل و یا حداقل همدلی برای آنها داشته باشند. از این رو در صورتی که موسسهای غیرانتفاعی به واقع انتفاعی باشد در واقع به گونهای مرتکب یک فریب عمومی گشته است. و این میتواند برای کل جامعه به طور عام و دیگر موسسات واقعا غیرانتفاعی به طور خاص مضر باشد.
با دیدن داستان ذکر شده به این فکر افتادم که کمی ادبیات این موضوع را دوباره نگاه کنیم ، شاید به درد این بخورد که آدم بفهمد یک موسسه را از این جهت انتفاعی و یا غیر انتفاعی بودن چگونه میتوان ارزیابی کرد. فقط توجه کنید که این تعاریف من عموما شخصی است.
چند نکته در باب موسسات غیر انتفاعی:
در این موسسه مشغول به کار هستند.
شفاف باشند و یا نباشند. همچنین موسسات بزرگ میتوانند که با به کارگیری موسسات حسابرسی رسمی، صداقت مالی خودشان را به اثبات برسانند. اصولا موسسهای که شفافیت مالی (و یا حتی مدیریتی) در آن در سطح پایینی قرار دارد در غیرانتفاعی بودن واقعی آن نیز میتوان دچار شک شد.
واژه غیر انتفاعی از آن دست واژهها است که بیش از حد بزرگ شدهاند و این واژه موسسات ناهمگنی را پوشش میدهد. شاید بهتر باشد واژگان دیگری به این واژه اضافه شوند (به صورت جایگزین و یا وندی) تا منظور دقیق ما برای شنونده مشخص شود (البته در صورتی که اصولا تمایل به این هدف داشته باشیم!)
نظرات(۱) برای روز جهانی محیط زیست:
ظهر دیروز رفته بودیم یکی از این رستورانهای کنار رودخانه نشین در لواسانات . مردم از مرد و زن و خرد و کلان، پا و تن به آب میزدند و من احساس میکردم که این رودخانه که آوند جانش میان این ساخت و سازها و زبالهریزان فشرده شده چیزی از زیبایی برایش نمانده و اینک بیشتر یک جریان آب است تا رودخانه و حداقل برای من هیجانی برای تن که هیچ، حتی برای پا به آب زدن هم به دست نمیدهد.
بعد از ظهر توفیقی شد که برای بار چندم فیلم “A River Runs Through It” و یا “رودخانهای از میانش میگذرد” را ببینم. داستان آشنایی من با این فیلم خود یک داستان ویژه است ولی فعلا کاری با آن ندارم. فقط در ذهنم این رودخانه یعنی Big Blackfoot را بارها با آنچه که چند ساعت پیش دیده بودم مقایسه میکردم اگر چه میدانم که کنارههایی از این دو رود که باهم مقایسه میکردم اصولا قابل مقایسه نیستند. 
در فیلم در جایی یک گفتاری هست که خیلی در ذهن من همنوایی میدهد. و آن این است:
“پدر من بر این باور بود که انسان به ذات چیزی به جز آشفتگی منفور نبوده و تنها با برگزیدن ضربآهنگهای خدایی بوده است که توانسته به توانایی و زیبایی دست یابد. برای پدر من همهی چیزهای خوب از ماهی قزلآلا گرفته تا رستگاری ابدی به واسطه فیض الهی است که به دست میآید و فیض الهی به واسطه هنر است که نازل میشود و هنر نیز به سادگی به دست نمیآید”
این پیش درآمد را گفتم که برسم به این که برای من طبیعت خزانهی بزرگ آن ضربآهنگها است و خرده تلاشهایی که در این راه انجام میدهم هم عذری بهتر از این ندارد. این وجه زیباشناسیک و اصلی داستان کار و بار من در این ماجراست. این تفاوت ضربآهنگها میان رودخانهی پاسیاه بزرگ و جاجرود است که مرا به تحرکی هر چند خرد میدارد. برای من معمولا این تفاوتها خیلی ملموس و تاثیرگذار است و از این که میبینیم برای بسیاری دیگر چندان ملموس نیست و یا آنها چنین به راحتی به بدآهنگیها خو میکنند عجیب است.
اگر کسی از من بپرسد روزگار را چگونه میبینی احتمالا از من این جواب را میگیرد که بد زمانهایست! و وقتی که این جواب را میدهم بیشتر در ذهنم خیل آدمهاییست از کنارهی جاجرود گرفته تا همهجای دیگر که گوششان برای این ضربآهنگها سنگین شده، هنر از میانشان رفته و از آن رو همهی چیزهای خوب از ماهیقزلآلا گرفته تا رستگاری ابدی دارد از میانشان میرود.
×پینوشت: مدخل جاجرود را در ویکپدیای فارسی اضافه کردم شما هم آن را گسترش بدهید
نظرات(۰) اگر که تقویمها را من مینوشتم، به زیر صفحه ۳ام خرداد مینوشتم روز ملی ایران آزاد.
نظرات(۰)