چند جمعه قبل که برای کاری به سمت لواسان میرفتم، در گردنه قوچک دیدم که پلیس ماشینهایی که چوب اسکی بالای سرشان بسته شده بود را ایستانده است. بعد از ظهر همان روز در وبلاگستان خواندم که دیروز در گردنه دیزین به شمشک بهمن آمده و ۸ کوهنورد جان باختهاند. چند روز بعدش از منطقه پاسداران تهران که رد میشدم پوستر بزرگی از یک جوان در قامت کوهنوردی دیدم و پارچه نوشتههای سیاه و عبارت «شهید» که برای آن جوان کوهنورد که ظاهرا در همان واقعه در تلاش برای نجات دوستانش، خود جان باخته بود،استفاده شده بود. مثل هر رهگذری که از آن جا میگذشت من هم متاثر شدم.
همه اینها جزئیات داستان یک حادثه است. اما واقعیت این است که بهمن حوادث در زندگی شخصی و سرزمینی ما چنان پر حجم و پر تکرار و نو به نو است که این حادثه هم جز برای شاهدان ماجرا و یا جمع کوچکی از نزدیکان آن جانباختگان، برای دیگران همچون خیل خاطرات دیگر در زیر برفپوش فراموشی از نظر پنهان خواهد شد.
اما من چند روز بعد از ماجرا این گزارش با تفصیل را از زبان و نگاه یکی از شاهدان ماجرا خواندم. گزارش یک گزارش مفصل است. شرح آن چه که شاهد ماجرا دیده به ترتیب زمانی آمده است. خواندنش به خواننده امکان میدهد که واقعه را تجسم کند و مسیر اتفاقات را روی نقشه ذهنش بکشد. در مورد میزان و صحت پوشش وقایع، واضح است که نمیتوانم نظری داشته باشم اما این گزارش حداقل فضای تحلیل و نقد را باز میکند. در این جا و در این فضا است که یک کوهنورد دیگر تحلیل و نقد خودش را ارائه میدهد. تحلیل این نویسنده دوم بر مبنای گزارش نویسنده اول بنا شده است. تحلیل جا به جا از متن و عکسهای گزارش اول استفاده کرده است. تحلیل کمتر به تکرار بیان تاثرات و همچنین انجام رسالت غمگساری پرداخته است و در عوض بر روی ایده خود یعنی خطای راهبر گروه تمرکز کرده است. من در مورد درست بودن یا نبودن این ایده هیچ نظری نمیتوانم داشته باشم ولی اصولا این که مشکلات را فقط در نهادهای غیر قابل دسترس ببینیم و چون دستمان به ایشان نمیرسد از دور سرشان را حواله به سنگ کنیم، تبدیل به یک عادت فراگیر و بینتیجه و مستاصلانه و کاهلانه شده که این تحلیل این عادت را تکرار نکرده است و مساله را در یک فضای قابل دسترس بیان میکند. همچنین خطاکار دانستن یک کوهنورد راهبر از دست رفته جسارت میخواهد زیرا اگر که نظر نویسنده نادرست باشد به غیر از سنگدلی شاید جفاکار هم شناخته شود اما اگر که نظرش درست باشد تازه سنگدل درست نظر میشناسندش. اما به هر حال تابوی تعارف در مورد درگذشتگان اگر که سد راه اصلاح باشد باید که شکسته شود.
من هیچ از یک از این نویسندگان را از دور یا نزدیک نمیشناسم. وبلاگهایشان را بار اول است که میبینم. دانش کوهپیمایی من در حد یک آدم معمولی است و توان اظهار نظر در مورد آن گزارش و آن تحلیل را ندارم. نمیدانم که در پشت هر یک از این دو گزارش و تحلیل صداقت محض بوده و یا چیزهای دیگری هم در این میان هست. من فقط یک حدس میتوانم بزنم و آن این است که در پس یک حادثه غمبار، یک اتفاق خجسته رخ داده است. این داستان که با هزینه جان باختن ۸ نفر رخ داده بود و میتوانست خبری برای فراموشی باشد حالا تبدیل به یک داستان ماندگار و قابل بازرسی و یک case شده است. گزارش و تحلیل هر دو در فضای اینترنتی سالها قابل دسترس خواهند بود. هر کس که بخواهد فردا در مورد بهمن و خطرات آن چیزی بداند ممکن است که به یک یا هر دو این گزارش و تحلیل هم سری بزند. این گزارش و تحلیل به فضای دانش کوهنوردی و ایمنی سرزمین ارزش افزوده اضافه کردهاند. اگر فردا روزی بهمن آمد و کسی جان نباخت و جمعی برای از دست دادن عزیزی پریشان نشد، شاید که کار این دو نویسنده سهمی از این خیر و صواب داشته باشد.
به نظر من از رخداد پدیده وبلاگستان روزی در کتابهای تاریخ اجتماعی سرزمین ایران نام برده خواهد شد. این پدیده بخشی از رشد اجتماعی و فرهنگی ما بوده است و شاید که تاثیرات آینده آن از این هم بیشتر باشد. اما آن چه که این رشد را بارز و پایدار و اصلاحگر میتواند بکند نوشتههایی هستند که ارزش افزوده آنها بالا باشد.این نوشتهها نه در تعداد چند تا بل که در تعداد چند صدهزار یا حتی چند میلیونتایی باید باشند تا بتوانند فضای اجتماعی ما را تغییر دهند. سهم هر یک از ما از این فرصت اصلاح حداقل یک چند تایی میشود.
سهشنبه ۱۸ اسفند ساعت ۵ بعد از ظهر قرار است در محل مرکز مشارکتهای زیستمحیطی شهرداری منطقه ۷ (همان جایگاه همیشگی)، در راستای برنامههای نشست سبز جمعیت داوطلبان سبز، یک سمینار در مورد واکنش جامعه جهانی در برابر گرمایش جهانی ارائه کنم. واقعیتش اسم سمینار هر دفعه یک چیزی شده این دفعه هم به یک اسم دیگر اعلام شده ولی کلا داستانش این است که بعد از صحبت در مورد پیشزمینهها در مورد این بحث میشود که جامعه جهانی به طور کل در برابر پدیده گرمایش جهانی چه واکنشی از خودش نشان داده است و البته آخرین واکنشش هم که همین کپنهاگ بود مورد بحث قرار میگیرد. در ضمن مخاطبان سمینار هم شهروندان غیر متخصص در نظر گرفته شدهاند.
آدرس مرکز مشارکتها: غرب به شرق اتوبان حکیم قبل از پل سید خندان، بوستان آزادگان، مرکز مشارکتهای زیست محیطی شهرداری منطقه هفت ۸۸۷۵۴۲۶۶
چند وقت پیش در هنگام ارائه یک سمینار در مورد اجلاس کپنهاگ گفتم که به نظر من مخالفان نظریه “گرمایش جهانی” بیشتر در کار بازی و ترفند رسانهای هستند تا در کار عرقریزان اثبات و عدم اثبات نظریه. برای من این روش مخالفت آنها، بیشتر وزنه را به نفع گروه مدافعان نظریه “گرمایش جهانی” افزایش میدهد چون که بر این عقیده هستم که این «وسیله» است که «هدف» را زیر سوال میبرد!
در چند روز گذشته در تعدادی وبلاگ و خبرگذاری وطنی از جنس همین تقابل میان دو گروه رخ داده است. و باز هم در آن جا به نظر میرسد قیل و قال از یک برداشت ناصواب از یک خبر شروع شده است. در مقامی نیستم که کسی را در آن میان وعظ اخلاق صواب کنم، اما مردمان را که میتوانم پیشنهاد هوشیاری بدهم.
اگر که فضای گفتمان در مورد گرمایش جهانی را بگردید مثالهای این بازی و ترفندی که گفتم در آن فراوان است. مسئله و تبعات آن آنقدر بزرگ هستند تا بر سرش جنگ و یقهدران رسانهای باشد و آن هم نه یک روزه و دو روزه که بلند مدت و پر از کش و قوس. پذیرش دخالت انسان در ایجاد گرمایش جهانی چنان ابعاد اقتصادی و سیاسی ویژهای دارد که آنهایی که پذیرش این نظریه، منافعشان را دچار مخاطره کند حاضر خواهند بود برای یک عمر در راه عدم پذیرش آن بجنگند.
حالا بحث این جا است که از این طوفان تصادمات در فضای رسانهای، اندکی موج هم بر ساحل جزیره متروک و رخوتبار ما خیز برداشته و چقدر جالب که چقدر مشابه آن چه که در مقیاس بزرگتر در فضای جهانی شاهد آن هستیم، در فضای ما نیز رخ میدهد.
من نمیخواهم در این جا بگویم که گرمایش جهانی هست و یا نیست و یا کار ماست و یا کار دشمن است. من میخواهم بگویم که هر کسی که از نمد فرهیختگی بخیهای بر درز پیراهنش دوخته، باید وقتی که در یک خبرستان به او یک پاکت خبر میدهند و میگویند یک کیلو، او پاکت را در ترازوی مهارتهای راستآزمایی خودش بسنجد و ببیند که واقعا یک کیلو بود و یا بیشتر بود و یا کمتر. این قاعده هم برای هر مسئلهای است که با آن رابطه چهره به چهره و نفس به نفس داریم و نه فقط برای مسائلی که در راستای تخصص خاص خودمان است.
در عصر اطلاعات و ارتباطات شما احتیاج ندارید که یک هواشناس، یک فیزیکدان، یک سیاستمدار، یک متخصص امور سلامت و یا یک متخصص کامپیوتر باشید تا در مورد کلیات ( و البته نه جزئیات!) گرمایشجهانی، قضیه هارپ، قضیه دارفور، تاثیر پارازیت بر سلامتی و یا ویروسی که با خواندن ایمیل فعال میشود چیزی بدانید یا چیزی بگویید. این ایده را رها کنید که چون شما مختصص فلان امر نیستید حق هیچ اظهار نظری در آن مورد
را ندارید. چگونه میتوان به بهانه و استدلال عدم تخصص در یک موضوع، آن هم موضوعی که در تنه زندگی آدم میتند، از دست زدن به آن واپس کشید؟ شما حق دارید و موظف هستید که تا به اندازه حوزهای که میتوانید پوشش دهید، لباس فروتنی بپوشید و مشعل جسارت دستتان بگیرید و کاری بکنید و حرفی بزنید. مگر نه این است که در مورد سلامت خود،تجارت خود، سیاست مملکت خود، بی اذن متخصصان (ولی انشاءالله با مشورت آنها) امر میکنید و حکم میرانید، پس در حوزههای دیگر هم وقتی که پای خودتان در میان است فروتنانه در کار باشید و پا پس نکشید.
نترسید! رسانه شمایید.
برای هر مسئله مهمی که بر زندگی ما موثر باشد و ما را مجبور به واکنش کند مثل همین گرمایش جهانی، آن چه که شما احتیاج دارید داشته باشید، اندکی مهارت در جستجوی اینترنتی است با اندکی قوت تشخیص و تمیز اعتبار مراجع و با اندکی ساختار ذهنی دانشگرا و شکاک و همچنین با اندکی تجربه و حس شناخت خبر سره و ناسره و در نهایت نیز توان تخمین فروتنانه این که بعد از انجام جستجوی خود با چه درجهای از یقین میتوان راجع به وجود و یا عدم وجود چیزی صحبت کرد.
حالا برگردیم سر اصل داستان. در خبرگذاری محیطزیستی ایرن خبری خواندم با این عنوان
که “گرمایش جهانی دروغ بود؟“.
متن این خبر هم به گزارش از رسانهی بیبیسی میگوید که پروفسور فیل جونز در طی اعترافاتی فاش کرده که دادههای مورد استفاده برای تحقیقات در مورد گرمایش جهانی در موارد فلان و فلان و فلان مشکل داشته و یا استنتاج از آنها محل سوال است.
حالا فعلا متن را بگذاریم کنار و تمامی ترفندهای کلامی و رسانهای داخلش را هم فعلا کاری نداشته باشیم. اما در پایین خبر میبینیم که متن به گزار ش از سایت فارسی پزشکان بدون مرز http://www.pezeshk.us بوده است. یعنی کل متن خبر یک خبرگزاری از متن یک سایت معمولی برداشته شده است! در واقع سایت پزشکان بدون مرز (که یک سایت فارسی است) این گونه عنوان کرده که مطلب را از قول خبرنگار خود و به نقل از بیبیسی نوشته است اما اگر که کمی جستجوگر باشید (و کلمات و اعداد کلیدی را جستجو کنید) میتوانید رد نیمی از این متن را در فاکسنیوز بگیرید (فقط تفاوت بیبیسی و فاکسنیوز را داشته باشید!).
سوال اول من این است که آیا اصولا درست است که یک خبرگزاری مطلبی که در حوزه تخصصیاش هست را از یک سایت غیر خبرگزاری و غیر تخصصی که آن هم آن را از جای دیگری نقل کرده، نقل مجدد کند؟! حالا این سوال را داشته باشید تا برویم بقیه داستان.
پیدا کردن متن اصلی در سایت بیبیسی کار سختی نیست. متن اصلی گفتگو این است. خوب اندکی بگردیم ببینیم چه گفته… این جاست که با یک تجربه از نوع «بازی رسانهای» آشنا میشوید. گفتگوی آقای فیل جونز با بیبیسی حاوی و متضمن متن خبرگزاری ایرن و سایت پزشکان بدون مرز نیست! بله نیست! آقای فیل جونز صرفا با یک وسواس علمی در حال توضیح در مورد مطالعات مرکز IPCC (که قبلا آنجا کار میکرده) است. حرف او از جنس «رسوایی» نیست! حرف او واپس کشی از گفتههای قبلیاش نیست! حرف او آن چه که شما در متن دو سایت ذکر شده خواندهاید نیست! حرف او این است:
E – How confident are you that warming has taken place and that humans are mainly responsible?
I’m 100% confident that the climate has warmed. As to the second question, I would go along with IPCC Chapter 9 – there’s evidence that most of the warming since the 1950s is due to human activity.
بیشتر مواردی که در متن دو سایت ذکر شده مشاهده کردید هر کدام داستانی مشابه دارند . مثلا وقتی که در متن سایتهای ایرن و پزشکان بدون مرز میخوانید که ” وی اعلام کرد طی ۱۰ سال گذشته هیچ اطلاعات آماری قابل توجهی در دست دانشمندان نبوده است که بتواند نقش انسان را در تغییرات آب و هوایی به اثبات برساند ” در واقع متن اصلی این گونه بوده است:
B – Do you agree that from 1995 to the present there has been no statistically-significant global warming
Yes, but only just. I also calculated the trend for the period 1995 to 2009. This trend (0.12C per decade) is positive, but not significant at the 95% significance level. The positive trend is quite close to the significance level. Achieving statistical significance in scientific terms is much more likely for longer periods, and much less likely for shorter periods.
C – Do you agree that from January 2002 to the present there has been statistically significant global cooling?
No. This period is even shorter than 1995-2009. The trend this time is negative (-0.12C per decade), but this trend is not statistically significant.
H – If you agree that there were similar periods of warming since 1850 to the current period, and that the MWP is under debate, what factors convince you that recent warming has been largely man-made?
The fact that we can’t explain the warming from the 1950s by solar and volcanic forcing – see my answer to your question D.
که در واقع میگوید بله ما در طی ۱۵ سال گذشته روند رشد دما را داشتهایم اما اهمیت آماری این تغییرات (احتمالا به دلیل نسبت طول زمان نمونهگیری به میزان واریانس نمونهها) صد در صد نیست و ۹۵ درصد است حتی در مورد ۲۰۰۲ تا امروز هم میگوید که زمان آنقدر کم است که سرد شدن با اوصاف ذکر شده معنای خاصی ندارد.و بعد نهایتا این که طبق فاکتورهای طبیعی باید که ما شاهد سرد شدن میبودیم در حالی که بر عکس اتفاق افتاده و تنها دلیل موجه آن نیز دخالت انسان است. خوب کجای این حرف معنای جمله بالا را میدهد؟!
البته متن مورد نظر ما بخشهای درست هم دارد مثلا این که نظر IPCC در مورد ذوب شدن یخچالهای هیمالیا اشتباه بوده است. اشتباهی که خود IPCCهم به آن اذعان کرده و گفته که در واقع اشتباه لپی بوده است! ولی این حرف بیشتر زیرکی رسانهای در راستنمایی را نشان میدهد تا چیز دیگر.
جالب است که این متن غیر اصیل خود منبع مطالب دیگری شده است از جمله در اینجا که البته خود مطلبش از جنس نقد یک گزارش است و اشکالی بر آن نیست اما در ابتدای نقد از این خبر و استنباط نادرست به عنوان اهرم استفاده شده و من امیدوارم که نویسندگان گزارش ۱و ۲ کارشان تحت تاثیر این بخش از نقد قرار نگیرد.
این را هم بدانیم که همانطور که گفتم ساکنان جزیره متروک و آرامی هستیم که از دورهیبت طوفان موسمی رسانهای را دارد نظاره میکند و گرنه عین این داستان در ابعاد بزرگتر وجود دارد. یعنی همین الان در بسیاری از رسانههای به قول معروف دست راستی چو افتاده که فلانی زده زیر حرفهای قبلیش. این هم نمونههایی از آن
http://www.conservativeblogwatch.com/tag/phil-jones/
http://joannenova.com.au/2010/02/shock-phil-jones-says-the-obvious-bbc-asks-real-questions/
البته بعضیها هم مثل صاحب این وبلاگ در تعجب هستند که این تعابیر از این مصاحبه از کجا آمده است مثل این نمونه
http://shewonk.wordpress.com/2010/02/13/phil-jones-qa-at-the-bbc/
که چند نمونه رسانهای را بررسی کرده است.
آخر کلام، با وجود این که بسیاری از ما مردمان این سرزمین تجارب و نگرش ویژه و تکینی در راستآزمایی رسانهها داریم اما با این وجود به نظر میرسد که پیلهای از سادهنگری و پیشفرضهای غلط در پیرامونمان است که دستان کم مهارت در ابزارهای نوین اطلاعاتی توانایی پاره کردن آن را ندارند. اگر چه اگر که دلی معطوف به دانستن حقیقت نداشته باشیم اصلا فکر بیرون آمدن از پیله هم به سرمان نمیزند. شاید که بعضی وقتها هم در پیله ماندن گرمتر و راحتتر و امنتر باشد. اما وقتی که مسئلهای مثل همین که بحثش است، دارای سویههای اخلاقی باشد، ماندن در پیله شایستهی آزادگی و آزاد اندیشی نیست.
یورو نیوز اخبار عاشورای ایران را نشان میدهد … مردم، آتش، شمشیر، خشم، خون … خبر که تمام میشود مینویسد “ads” و بعد یک تبلیغ بازرگانی نشان میدهد … صدای سنتور و تصاویری شکوفنده از صنعت و فرهنگ و سرزمین ایران که پازلوار و بس ناشیانه میآیند و کنار هم مینشینند و بعد این جمله بر روی صفحه ظاهر میشود که “ایران سرزمین فرصتهای سرمایهگذاری” و پایینش یک امضاء که اگر اشتباه نکنم «سازمان توسعه تجارت ایران» … یک کمدی راستین، یک تراژیک کمدی راستین، یک وانمایی بیبدیل از حقیقت «خبر» در این سرزمین، یک اعتبارسنجی فراگیر و درجا و در زمان صفر برای همهی پیشگفتهها و همهی پسگفتارها، یک گزارش هایکووار از گسیختگی در سیاستورزی و کوتاهی در خردورزی، یک نقشهی زمینشناسی عالی که خطوط پرانرژی و پرتنش گسلها میان روایت و حقیقت، میان برش سکانس و حجم داستان، میان تعارف بر زبان و رنگ بر چهره، میان نقدینگی و دارایی را در “سرزمین فرصتهای سرمایهگذاری” نشان میدهد.
برای کپنهاگ هیچ چیز نگفتم و هیچ چیز ننوشتم، تقریبا هیچ جا. دلیل این مسئله بخشی از این بود که از فرط سیل اشتغالات ذهن، نفسم در نمیآمد که صدایم دربیاید، یک بخشش هم این بود که مشمول “هین سخن تازه بگو” نبودم و بخش دیگرش هم این بود که تازگیها دقت میکنم و یا دوست دارم دقت کنم که حرفی که برای محیط زیست به فارسی میزنم ارتباطش، تاثیرش، زمینهاش اینجایی باشد. روی هوا نباشد، خود بازارگرمی نباشد، تفرج کلامی نباشد، فوتبال ژورنالیستی نباشد، مال آنور آب نباشد، مال همه جهان منهای ایران نباشد …. شاید از جهان گرمایی گفتن از این گونهها نباشد اما از کپنهاگ گفتن برایم از خیلی جهات از این گونهها بود …. این را نمیدانم که کجا دیدم؛ توی فیلم تایتانیک نسخه قدیمی دیدم؟ از خودم چندتا تصویر را میکس کردهام؟ نمیدانم … کشتی داشت غرق میشد و طرف به طور اساسی داشت پیانو میزد. نه این که فکرش نباشد بلکه اتفاقا خیلی آگاهانه و در عین لمس عمق فاجعه هیچ کار دیگر جز این نداشت که پیانو بزند ….
حالا فقط در باب یک خبر از پسرخدادهای کپنهاگ چیزی به ذهنم رسید که بگویم و آن خبر این است که چین از بعضی طرفها محکوم شده که در رسیدن جهان به یک توافق عملیاتی و الزامآور خلل ایجاد کرده. و البته چین هم با ادبیات نسبتا آشنایی این حرف را محکوم کرده. کلا چین و آمریکا دو کشور اصلی شمرده میشوند که سستی عدم الزام را در این فرایند گنجاندهاند و البته این دو نفرات اول و دوم تولید گازهای گلخانهای هستند. هر دوی اینها دلایلی برای این کار میتوانند داشته باشند. دلیل ساده و نخست میتواند این باشد که در هنگام برف رُفتن، کسی که بامش از بقیه بیشتر باشد زحمتش و هزینهاش بیشتر است. آن کسانی که در جایگاه بعدی ایستادهاند میدانند که اگر این کار به آنها A واحد زحمت وارد میکند برای رقیبت بالاتر آنها A+ واحد اضافه میکند و این یعنی کم کردن فاصلهی رقابت. اما کسانی که در مکان اول ایستادهاند خیلی این موضوع را خوش نمیدارند.
اما در کنار همه اینها چیز دیگری هم هست و آن حس مسئولیت است. مسئولیت در باب زندگی و در باب دنیا و مردمانش. باور کنید که این فاکتور ناچیز که تقریبا همه جا ادعا میشود که اول و آخر سیاست است و در آن سو همه میگویند که هیچ جایی در سیاست ندارد؛ باز به نظر من به صورت مینیمال اما خیلی موارد به صورت تعیین کننده نقش خودش را بازی میکند.هم بودش نقش بازی میکند و هم نبودش. وقتی که مردم کشورت خودشان با دست خودشان، با حس خودشان، با رای خودشان تو را انتخاب کرده باشند و بتوانند که تو را با همین دست و حس و رای جا به جا کنند تو مجبوری که هر روز به دست و حس و رای آنها نگاه کنی. آن وقت اصلا در کار و بار سیاست، واژه «مردم» برایت اهمیت پیدا میکند. یک جورهایی تو نسبت به کل «مردم» احساس مسئولیت میکنی. مهم این نیست که توی اسم کشورت کلمهی «خلق» باشد، مهم این است که این حس را داشته باشی. حالا ممکن است که این حس مسئولیت را یک جورهایی پس بزنی و نهایتا بر اساس منافع شخصی و حزبی و صنایع حامی حزبت عمل کنی. این کاملا ممکن است؛ اما خدا نکند که اصلا این حس درونت نباشد. اصلا منشائی برای این حس وجود نداشته باشد. وقتی که تو برآمده از دست و حس و رای مردم نباشی، وقتی که بدانی برای آمدن و ماندنت نباید به چشم آنها نگاه کنی؛ آن وقت است که راحت واژه «مردم» را بیرون میگذاری و به جایش دولت و حزب و جناح و کشور میگذاری. آن وقت است که احمقانهترین کار این میشود که خودت را در بازی کپنهاگ ملزم به این کنی که کمتر زمین و مردمانش را به پرتگاه گرمایش جهانی هل بدهی.
شاید بتوان امیدوار بود که روزی بر اساس مجاهدت مبلغان پاسداری از محیط زیست و روشنگری در افکار مردمان، سیاستمداران کشوری مثل آمریکا هم مجبور شوند برای یک توافق محیط زیستی پایکارتر باشند – همانطور که به نظر میرسد در دولت جدید آمریکا یک تفاوتهایی با دولت قبلی ایجاد شده – اما چه کسی میتواند امیدوار باشد که مجاهدتها و آگاهسازیهای مبلغان پاسداری از محیط زیست در کشوری همچون چین حتی اگر باعث آگاهی خلق و مردمان شود باز باعث شود که سیاستمدار چینی پای یک تعهد الزامآور را که رشد صنعتی چین – به مثابه یک دولت و نه به مثابه یک خلق– را دچار چالش میکند، امضا کند؟
برای هر چیزی که بخواهی در جانت بفهمی باید داستانی داشته باشی. یک داستان که ابتدایی و انتهایی داشته باشد. یک طرح اسطوره داشته باشد. یک داستان بلند مصور با آدمها و مکانها و داستانکهایی که در پیخ و خم زمان و فضای داستان، پیچ پیچ به هم گره خوردهاند. قهرمانهای رنگارنگ داستان که بیایند و بروند و تو در نقش یکی از آنها بازیگر داستان باشی. آن چیز که میخواهی آن را بفهمی باید در گوشهای باشد. توی جیب یکی از همان آدمها باشد، به دیوار یکی از صحنههای داستان آویخته شده باشد، توی راه، آن یکی قهرمان به آن فکر کند، در مجلس گفتگو میان آن چندتن بر زبان بیاید. در نهاد یک آدم داستان باشد یا در نهاد مثلا آن درختی که توی خیابان داستان جایی ایستاده. خلاصه باید جایی در سایه و روشن جهان داستان از آن خود داشته باشد. جایی واقعی و ویژه. جایی برای خودش. و وقتی میگویم هر چیزی که بخواهی بفهمی، منظورم هر چیز است. از لغت و واژه گرفته تا تکنولوژی و فلسفه و هنر. فرقی نمیکند که بخواهی بدانی که چه چیدمانی از چه واژگانی در زبان انگلیسی میتواند مخاطب تو را در یک گپ عصرانه روشنفکرانه مجبور به چرخش صحبت کند و یا بخواهی بدانی که چرا و کجای یک طراحی نرمافزار سازمانی الگوی فکتوری متود میتواند به فریادت برست یا میخواهی بدانی که چه غذاهایی توی دنیا را میتوانی رویشان جعفری خرد شده بریزی. برای همهی اینها احتیاج به داستان داری. یک داستان که ابتدایی و انتهایی داشته باشد. یک داستان بلند مصور با آدمها و مکانها …
پینوشت: این نوشته از سر فکر ناگاه خودم بود با این حال این را که داشتم مینوشتم یاد کلود لوی استراوس افتادم و ایدههایش در مورد اسطوره و نسبت آن با زبان و نحوه تشکیل و ترکیب آنها. و جالبتر این که همین چند روز پیش در سن صد سالگی از دنیا رفت.
هملتِ نمایش چنین میگوید:
“بودن
یا نبودن…
بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!
[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.
وپرده…
در لحظه محتوم…
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن”
مرثیههای خاک
شاملو
شهریور ۱۳۸۸
“والاترین کاربرد نویسندگی این است که تجربه را به شعور تبدیل میکند” (اینیاتسیو سیلونه)
در انحنای فضا و زمانی که بود هیچ حرفی را پیدا نمیکردم که سرعت لازم برای خروج از آن خمش را داشته باشد. حرف بالا و پس زمینههای تاریخی رخداده برای این حرف یکی از معدود چیزهایی بود که فکر کردم ارزشش را دارد اما باز صبر کردم تا امروز. حالا هم میخواهم دوگان این حرف را بگویم:
به نظر من سترگترین دستاورد نویسندگی این میتواند باشد که شعور به تجربه تبدیل شود. به حق که آرمان بزرگیست.
دور برگردان خیابان را که از راست به چپ میپیچیدیم، طرف سعی میکرد آن دوربرگردان یک طرفه را برعکس، از چپ به راست، با قِری که به ماشینش میداد، بیاید. چه آنها که مثل ما میخواستند از این سو به آن سو بروند و چه آنها که در آن سو در خط سرعت، پشت این رانندهی ناهنجار گیر افتاده بودند، با بوقهای مکرر داشتند بر ارواح اجدادش دم به دم صلوات میفرستاند. رانندهی مسافرکش ماشین ما که هیکل بزرگش شانی بس والاتر از قوارههای کوچک ماشین پرایدش داشت با نگاهی که آمیزهای از حس تعجبی بازی شده و برتری بالادستی عاقل اندر سفیه بود، بعد از سکوت نکوهشگرش گفت: “والا این دیگه خیله وقته از مد افتاده، انصافا دیگه بدجوری ضایع است!”
پیش خودم فکر کردم که چقدر بیهوده و ناآشنا بود اگر که راننده میگفت:
“این کار درست نیست، خلاف مقررات راهنمایی رانندگی است ”
“این کار درست نیست این ضایع کردن حق دیگر مردم سواره و آزار آنان است”
“این کار به ازای دو دقیقه که طرف در مسیرش صرفهجویی میکنه، ده تا یک دقیقه از دیگران میگیرد”
همهی اینها حرفها که اتفاقا منطقی هستند برای آن وضعیت خاص شانی ندارند. هیچ کدام بُرِش تحکم و اجبار ندارند. تنها حرفی که آنجا ایجابگر بود این بود که طرف از مد (mode)، فشن (fashion)، عرف و استیل روزگار خودش پیروی نکرده است. چقدر جالب است که قانون که انگار از یک جایگاه بیگانه صادر شده در آن موضع، محلی از اعراب ندارد و اخلاق هم خانهنشین است و به درد صحنه اجتماع نمیخورد. در صحنهی اجتماع نه قانون که پلیس پیزوری و یکلا قباست به درد میخورد و نه اخلاق که دختر آفتاب مهتاب نبین خانهنشین است. آن چه که آن جا به کار میآید فشن است و قدرت او در اجبار مردمان به رقص با آهنگ او.
نکته: فشن فقط به مد لباس نمیگویند. اگر دوست دارید مدخلش را در ویکیپدیا بخوانید. در ضمن فکر/احساس میکنم مد هم اندکی با فشن فرق دارد. اولی نقطه تراکم در یک نمودار است و دومی بیشتر در رابطه با جمعیتهای نخبه و خاص مطرح میشود و اتفاقا شاید اصلا تراکم نباید داشته باشد. با این اوصاف فشن در مرور زمان تبدیل به مد میشود.
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.