دور برگردان خیابان را که از راست به چپ میپیچیدیم، طرف سعی میکرد آن دوربرگردان یک طرفه را برعکس، از چپ به راست، با قِری که به ماشینش میداد، بیاید. چه آنها که مثل ما میخواستند از این سو به آن سو بروند و چه آنها که در آن سو در خط سرعت، پشت این رانندهی ناهنجار گیر افتاده بودند، با بوقهای مکرر داشتند بر ارواح اجدادش دم به دم صلوات میفرستاند. رانندهی مسافرکش ماشین ما که هیکل بزرگش شانی بس والاتر از قوارههای کوچک ماشین پرایدش داشت با نگاهی که آمیزهای از حس تعجبی بازی شده و برتری بالادستی عاقل اندر سفیه بود، بعد از سکوت نکوهشگرش گفت: “والا این دیگه خیله وقته از مد افتاده، انصافا دیگه بدجوری ضایع است!”
پیش خودم فکر کردم که چقدر بیهوده و ناآشنا بود اگر که راننده میگفت:
“این کار درست نیست، خلاف مقررات راهنمایی رانندگی است ”
“این کار درست نیست این ضایع کردن حق دیگر مردم سواره و آزار آنان است”
“این کار به ازای دو دقیقه که طرف در مسیرش صرفهجویی میکنه، ده تا یک دقیقه از دیگران میگیرد”
همهی اینها حرفها که اتفاقا منطقی هستند برای آن وضعیت خاص شانی ندارند. هیچ کدام بُرِش تحکم و اجبار ندارند. تنها حرفی که آنجا ایجابگر بود این بود که طرف از مد (mode)، فشن (fashion)، عرف و استیل روزگار خودش پیروی نکرده است. چقدر جالب است که قانون که انگار از یک جایگاه بیگانه صادر شده در آن موضع، محلی از اعراب ندارد و اخلاق هم خانهنشین است و به درد صحنه اجتماع نمیخورد. در صحنهی اجتماع نه قانون که پلیس پیزوری و یکلا قباست به درد میخورد و نه اخلاق که دختر آفتاب مهتاب نبین خانهنشین است. آن چه که آن جا به کار میآید فشن است و قدرت او در اجبار مردمان به رقص با آهنگ او.
نکته: فشن فقط به مد لباس نمیگویند. اگر دوست دارید مدخلش را در ویکیپدیا بخوانید. در ضمن فکر/احساس میکنم مد هم اندکی با فشن فرق دارد. اولی نقطه تراکم در یک نمودار است و دومی بیشتر در رابطه با جمعیتهای نخبه و خاص مطرح میشود و اتفاقا شاید اصلا تراکم نباید داشته باشد. با این اوصاف فشن در مرور زمان تبدیل به مد میشود.
صبح تا ظهر را «آهنگهای عاشقانه» چکنواریان گوش داده بودم و در مورد چیزهای مختلف فکر کرده بودم. بعدازظهر که شده بود پر از هارمونی و رنگ و تعادل و تصویر بودم. آن قدر انرژی داشتم که بعد از ظهر یک جمعه را کاری کنم. کاری که کردم این بود که رفتم نمایشگاه کتاب. سال گذشته را پریدم، امسال هم داشت میگذشت که افتادم.
این زانو سست بودن من در برابر کتاب دیدن و چیدن، مرا مداوم یاد تصویر آن دائمالخمری میاندازد که وعدهی پرهیزش را، از خم کوچهی میخانه که میگذرد فراموش میکند و شب هنگام دوباره همه مست، دیر وقت در آستانهی چشمان منتظران خانه، توبه شکسته و خراب ظاهر میشود.
ولی نمایشگاه امسال همچنان از باغ رویاهای من، دیگر و بیگانه بود. پایم در هیچ جا سست نشد. الحق دلبری به غایت زشت و فرتوت و کسالتبار باید باشد که عاشقی ثابت قدم همچون من را هیچ تپش قلبی نبخشد. بخش کتابهای خارجی را که به سبکی تمام طی کردم چون از دولت اینترنت بس در این زمینه غنیام و واقعا که چه مایهی خوشنودی و آسایش بود. ناشران دانشگاهی را هم که زبان مشترکشان با من در همان دایرهی لغات گذشته محدود مانده به سادگی پشت سر گذاشتم. به ناشران عمومی که رسیدم برای آن که از واجب و مستحب، چه قول قوی و چه قول ضعیف، چیزی فرو نگذاشته باشم یک ماراتن هروله را به صورت زیگزاگ در راهروهای سالن انجام دادم. حاصل این عمل چند تا کتاب بود که تقریبا همهی آنها فقط فرم کتابی و شاید مدونتر، از مطالبی بودند که در گوشهای دیگر، در دنیای دیجیتال در اختیار داشتم. به غیر این کتابها چند نکته و پرسش هم حاصلم شد:
پرآهنگ به نمایشگاه رفتم، بیآهنگ برگشتم، کف پایم درد میکرد و ذهنم آشفته و بیحاصل بود.
” … زیرا مهمترین درسی که از تجارب خود در دوران جنگ داخلی گرفته بودم این بود که هرگز دربارهی یک جنبش سیاسی بر پایه هدفهایی که آشکارا اعلام میکند یا حتی واقعا در راه رسیدن به آنها میکوشد داوری نکنم، بلکه داوریم فقط بر اساس وسایلی باشد که برای رسیدن به آن هدفها به کار میبرد. کسی که به وسایل بد روی میآورد، با این کار خود ثابت میکند که دیگر به نیروی اقناعی استدلالات اصلیش اعتقاد ندارد ….”
جزء و کل، نوشتهی ورنر هایزنبرگ، ترجمهی حسین معصومی همدانی
Werner Heisenberg، Der Teil und das Ganze
باز آمدم … رختهای وبلاگ خوریام را که مدتها چرک در گوشهای تلنبار شده بود ، همتی کردم و شستم تا مگر شوقش دوباره به سرم بیاید.
در «جستجویی زنده» به دنبال «واقعگرایی» میگردم. خودم را مییابم نفر اول. به خودم اشاره میکنم. میگویم: به دنبال چیزی هستی که این جا نیست.
….
در MSN Live Search به دنبال واژهی «رئالیسم» میگردم. توی لیست جوابها نفر اول سایت خودم است . روی آن کلیک میکنم یک صفحه میآید که “Sorry, but you are looking for something that isn’t here“
مدت ها است که کتاب داستان نخوانده ام، یعنی دستم گرفتهام اما از دستم میافتد به خاطر همان سیلی که کتاب که هیچ، زمان را هم از دست آدم میاندازد…. خودم هم میدانم که بعضی چیزها هست که ریتمم را سرپا نگه میدارد، بعضی از کتابها از آن نوعاند، اما خوب، نمیشد …. چند روز پیش به کتاب فروشی نو ظهور و به نظر من عجیب ظهور در ابتدای خیابان گلچین ازگل رفتم که کاغذ بخرم، کنارش یک کتاب کم حجم داستانی خریدم به نام “خدا حافظ آقای چیپس”. امشب خواندمش.
کتاب یک نگارش تقریبا پیشپا افتاده و یک داستان سرراست خاطرهگونه است، شاید ارزشش بیشتر یک جورهایی برای بعضی انگیختن حس نوستالژی باشد، اصلا از همان تعریفها و غلوگوییهای پیشگفتار کتاب میشد فهمید که یک داستانک ساده است، اما چه اشکالی دارد؟ اتفاقا خیلی وقتها حوصلهی چیز دیگر ندارم…. حالا به داستانش خیلی کار ندارم آن چه که برایم جالب بود این بود که من ناخودآگاه در حین خواندن داستان، مدرسه قدیمی و چند صد سالهی بروکفیلد را در همان دبیرستان خودم «البرز» تصور کردم و نوع زندگی و منش آقای «چیپس» هم به طور جالبی با یک پیر معلم دیگر که وبلاگش را امروز بعد از مدتها از سر اتفاق نگاهی دوباره کردم، برایم همساز شد. برای هر دوی اینها حرفی دارم.
اول این که من به «البرز» و پایداری طولانی مدتش، زیاد فکر کردهام. البرز یکی از قدیمیترین دبیرستانهای ایران است اما مهمتر این که چیزی به اسم «تعلق و فرهنگ البرزی» هم وجود دارد مخصوصا برای نسلی که «مجتهدی» در قبل از انقلاب چهل سال مدیرشان بود، اما همه این حرفها فقط به معدود مدارسی در این کشور باز میگردد و تازه آن هم برای چند سال از عمرشان، تقریبا همهی مدارس ایران از آشفتگی و گسیختگی زمانه نقشی در تاریخ خود دارند … اما مدرسه بروکفیلدی که در این داستان ترسیم شده ( و همین طور مدرسه هاگزواردی که در هری پاتر ترسیم میشود!) و تقریبا بیشتر مدارسی که من در ادبیات این خطه تصویرشان را خواندهام، همه یک نشان پایداری عجیب در ماندگاری و همچنین سنت را بر سینه الصاق داشتهاند. نه یک ماندگاری چند دههای که در کشور ما خودش قابل افتخار است بلکه یک ماندگاری چند سدهای … حالا چیزی که میخواهم بگویم این است که نهادهای رسمی اجتماعی که پایداری اجتماع را تغذیه میکنند، پایداری خودشان باعث ایجاد نقاط پایدار در نقشه اجتماع میشود و بر عکس … و من کسانی که را که این پایگاهها را ایجاد میکنند و کسانی را که به خون دل، آنها را در دوره زمانی خویش نگاه میدارند، از بزرگان تاریخ اجتماع میدانم.
دوم این که تصویر آقای چیپس تصویر مردی است که با روزگار و سنتهای روزگارش سر سازش دارد و راهی که برای زندگی بر میگزیند، راهی ساده، روان، بدون گردنکشی و البته بدون چشمانداز افتخار است. تعریفش از هدف در زندگیاش، تعریفی کوچک و زیباست و عمر جاودانگیاش به عمر خودش کفاف میدهد و حداکثر چند سال بعد از خودش… آن پیر معلم که ذکرش کردم خیلی مطمئن نیستم که این گونه باشد اما منشش مرا یاد این سازگاری میانداخت … یاد یک پیر معلم در یک شهرستان کوچک … برای من این گونه زیستن با زیستن از گونهای سرکش، از گونهی جنگجو بودن و آن حس خاصش وقتی که برای رسیدن به آوردگاهش دارد روزها دشتهای وسیع را پشت سر میگذارد (حالا چه واقعی چه استعارهای)، همیشه در ذهنم یک جدال همیشگی داشته … نمیدانم کدامش عاقبت رستگاری میآورد.
فکر کنم خیلی داستان تراژدی باشه اگر که یکی از معروفترین آدمهای همه اعصار کامپیوتر یعنی آقای استیو جابز رئیس شرکت اپل (Apple) توسط نرمافزار کشته بشه! داستان از این قراره که شرکت بلومبرگ (همان که برای فایننس کاران و اقتصاد دوستان جهان سیانان است) برای آدمهای معروف از قبل یک سوگنامه برای فوتشان درست میکند تا وقتی که مردند بدون فوت وقت بتواند ماجرا را پوشش خبری بدهد. حالا همین چند روز پیش داشتند این سوگنامهها را به روز میکردند که اشتباهی مطلب مربوط به استیو جابز (Steve Jobs) رئیس اپل را میفرستند روی سایت و البته واضح است که آه از نهاد دوستداران و صد البته سهامداران در میآید. استیو جابز سالهاست که با مشکل سرطان لوزالمعده دست و پنجه نرم میکنه (بدون ارتباط راستی میدونستید که گیاهخواره؟) و این خبر به همین خاطر خیلی بیراه به نظر نمیرسه.
برای من واضحه که شرکت بلومبرگ با اون حجم اطلاعاتی که باید تولید کنه حتما سیستم مدیریت محتوا Content Management System درست و حسابی استفاده میکنه و توی این سیستمها خیلی راحت یک تکه از اطلاعات ممکنه از یک جا از ساختار محتوایی بره یک جایی روی صحنه آفتابی بشه اصلا این خاصیت این سیستمها هست و من هم وقتی که میخواهم از این سیستمها به آدمها بدم در مورد این مسئله کلی مانور میدهم اما مسئله این جاست که در یک سیستم درست و حسابی برای این که خبطهایی از این دست رخ نده یک مکانیزم staging ( نمیدونم ترجمه خوبش چی میشه شما بخوانید پشت صحنه/رو صحنه) توی سیستمهای CMS وجود دارد تا اطلاعات قبل از به روی صحنه رفتن دست آدمهای ذیصلاح چرخش کند. سیستم شرکت بلومبرگ (Bloomberg) هم حتما چنین چیزی دارد اما این که چرا کارکردش درست نبوده بحث دیگریست. حالا کل این حرف را زدم که این رو بگم که این داستان مرگ مجازی و خبری آقای جابز و تاثیرات حتی اقتصادی که می تونه برای شرکتها داشته باشه یکی از اون جنبههایی هستش که یک مدیری که قرار بر روی IT شرکتش سرمایهگذاری کنه باید بهش توجه کنه و ارزش سرمایهگذاریاش رو درست بداند. مخصوصا توی دور و زمانهای که خبرها به سرعت منتشر که نه منفجر میشوند.

در ضمن کدام یک از این دو چهره را باید به عنوان استیو جابز (Steve Jobs) در تاریخ به خاطر سپرد؟ جوان یا جا افتاده؟ من این مشکل را با همهی آدمها دارم از معروفهایشان گرفته تا بینامهایی که پیش ما بینام نیستند.
پینوشت: این مطلب رو در اینجا هم به زبان دیگر نوشتم. اینجا هم تکرار کردم.
“من فرزند واژههای سادهام
و شهید نقشهی جغرافیا
من شکوفهی زردآلوی خانگیام”
محمود درویش
شاعر تازه رفتهی فلسطینی
واژه زمان © 2007.
ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.