نافرهیخته
معمولا اهل نقد تند و مستقیم نیستم اما نمیتوانم دل چرکینی خودم را از سطح نازل ساخت سریال به اصطلاح یوزارسیف بیان نکنم. زمان پخش این سریال زمانی است که من محتمل است در یک مهمانی خانوادگی با تلویزیونی روشن در میانه، نشسته باشم و با این وضعیت در یک دوگانگی عجیب، هم این سریال را میبینم و هم حرص میخورم.
من فکر میکنم که داستان یوسف یک داستان بسیار جذاب است برای کارهای نمایشی و داستانی. هزار و یک گوشهی جالب در این داستان وجود دارد که برای من تطور دوران و گذر امید از سنگلاخ گم کردن ایمان، از جذابترینهای آنها است. تصویر یوسفی که در گوشهی سیاهچال (و نه در خانهی زلیخا) دچار شک و جدال با خودش میشود (و حتی یک اشارهی کوتاه و دور قرآنی هم در همان سوره موجود است) و این جدال را با سرمایهی جوانیای در حال پوسیدن و سوختن، نهایتا پیروزمندانه به پایان میبرد یکی از دراماتیکترین صحنههایی است که دوست دارم تصور کنم و وقتی که ابتذال سریال یوزارسیف را میبینم (که پهلو به پهلوی فیلم هندیها و فیلم فارسیها میزند) و این را هم حدس میزنم که تا سالیان طولانی نگرش این سریال به این داستان، نگرشهای اصیل و فرهیخته در این باب را گوشهنشین میکند، آن وقت حرص میخورم.
حالا چه شد که این نوشته را نوشتم؟ این مصاحبه با کارگردان را خواندم. باور کنید این یک مصاحبه تاریخی است. این یک مصاحبه ساده با یک کارگردان ساده نیست این یک خلاصه، یک نمونهی عالی از نگرش نازل، غیر حقیقی، به طرز محقرانهای خود پسندانه و در عین حال بسیار مسلط در روزگار امروز ماست که سعی میکند با ترساندن مخاطب و متوهم کردن خود از بزرگی و قداست واژههایی که استفاده میکند کوچکی و کوتاه طبعی خود را پوشش دهد.
دروغ
رادیو پیام، نیمه شب، به نقل از نمیدانم که، میگوید: “… شاعران دروغ میگویند، آنها میگویند زیر باران بروید و خود همچون گربه کنار شومینه لمیدهاند … ”
هارمونی
رادیوی ماشین اجرایی از آهنگی را پخش میکند … به ذهنم فشار میآورم … موومان دوم یا سوم کنسرتو پیانو پنجم بتهون است … در همین حین یک رنوی درب و داغان میکشد جلوی من، پشتش یک برچسب زده www.beethovenmc.com … یاد ساداکو میافتم که کارتونکی را یک روز صبح پیدا کرده بود به فال نیک گرفت … یاد این افتادم که مدتهاست از ریتم و هارمونی به دورم، ریتم و هارمونی و آهنگی که در طبیعت ،در موسیقی کلاسیک ،در شعر فارسی و در گذر از کوچههای خلوت و پر درخت پیدا میکردم.
چرا گفتار باید سادهتر از حقیقت باشد
“تصور کنید که یک نقشهی یک در یک چقدر بیهوده است.”
مکاشفهی فلسفی، مکاشفهی وبی
در «جستجویی زنده» به دنبال «واقعگرایی» میگردم. خودم را مییابم نفر اول. به خودم اشاره میکنم. من به خود میگویم: به دنبال چیزی هستی که این جا نیست.
….
در MSN Live Search به دنبال واژهی «رئالیسم» میگردم. توی لیست جوابها نفر اول سایت خودم است . روی آن کلیک میکنم یک صفحه میآید که “Sorry, but you are looking for something that isn’t here“
دو تصویر در یک داستانک
دو تصویر در یک داستانک
مدت ها است که کتاب داستان نخوانده ام، یعنی دستم گرفتهام اما از دستم میافتد به خاطر همان سیلی که کتاب که هیچ، زمان را هم از دست آدم میاندازد…. خودم هم میدانم که بعضی چیزها هست که ریتمم را سرپا نگه میدارد، بعضی از کتابها از آن نوعاند، اما خوب، نمیشد …. چند روز پیش به کتاب فروشی نو ظهور و به نظر من عجیب ظهور در ابتدای خیابان گلچین ازگل رفتم که کاغذ بخرم، کنارش یک کتاب کم حجم داستانی خریدم به نام “خدا حافظ آقای چیپس”. امشب خواندمش.
کتاب یک نگارش تقریبا پیشپا افتاده و یک داستان سرراست خاطرهگونه است، شاید ارزشش بیشتر یک جورهایی برای بعضی انگیختن حس نوستالژی باشد، اصلا از همان تعریفها و غلوگوییهای پیشگفتار کتاب میشد فهمید که یک داستانک ساده است، اما چه اشکالی دارد؟ اتفاقا خیلی وقتها حوصلهی چیز دیگر ندارم…. حالا به داستانش خیلی کار ندارم آن چه که برایم جالب بود این بود که من ناخودآگاه در حین خواندن داستان، مدرسه قدیمی و چند صد سالهی بروکفیلد را در همان دبیرستان خودم «البرز» تصور کردم و نوع زندگی و منش آقای «چیپس» هم به طور جالبی با یک پیر معلم دیگر که وبلاگش را امروز بعد از مدتها از سر اتفاق نگاهی دوباره کردم، برایم همساز شد. برای هر دوی اینها حرفی دارم.
اول این که من به «البرز» و پایداری طولانی مدتش، زیاد فکر کردهام. البرز یکی از قدیمیترین دبیرستانهای ایران است اما مهمتر این که چیزی به اسم «تعلق و فرهنگ البرزی» هم وجود دارد مخصوصا برای نسلی که «مجتهدی» در قبل از انقلاب چهل سال مدیرشان بود، اما همه این حرفها فقط به معدود مدارسی در این کشور باز میگردد و تازه آن هم برای چند سال از عمرشان، تقریبا همهی مدارس ایران از آشفتگی و گسیختگی زمانه نقشی در تاریخ خود دارند … اما مدرسه بروکفیلدی که در این داستان ترسیم شده ( و همین طور مدرسه هاگزواردی که در هری پاتر ترسیم میشود!) و تقریبا بیشتر مدارسی که من در ادبیات این خطه تصویرشان را خواندهام، همه یک نشان پایداری عجیب در ماندگاری و همچنین سنت را بر سینه الصاق داشتهاند. نه یک ماندگاری چند دههای که در کشور ما خودش قابل افتخار است بلکه یک ماندگاری چند سدهای … حالا چیزی که میخواهم بگویم این است که نهادهای رسمی اجتماعی که پایداری اجتماع را تغذیه میکنند، پایداری خودشان باعث ایجاد نقاط پایدار در نقشه اجتماع میشود و بر عکس … و من کسانی که را که این پایگاهها را ایجاد میکنند و کسانی را که به خون دل، آنها را در دوره زمانی خویش نگاه میدارند، از بزرگان تاریخ اجتماع میدانم.
دوم این که تصویر آقای چیپس تصویر مردی است که با روزگار و سنتهای روزگارش سر سازش دارد و راهی که برای زندگی بر میگزیند، راهی ساده، روان، بدون گردنکشی و البته بدون چشمانداز افتخار است. تعریفش از هدف در زندگیاش، تعریفی کوچک و زیباست و عمر جاودانگیاش به عمر خودش کفاف میدهد و حداکثر چند سال بعد از خودش… آن پیر معلم که ذکرش کردم خیلی مطمئن نیستم که این گونه باشد اما منشش مرا یاد این سازگاری میانداخت … یاد یک پیر معلم در یک شهرستان کوچک … برای من این گونه زیستن با زیستن از گونهای سرکش، از گونهی جنگجو بودن و آن حس خاصش وقتی که برای رسیدن به آوردگاهش دارد روزها دشتهای وسیع را پشت سر میگذارد (حالا چه واقعی چه استعارهای)، همیشه در ذهنم یک جدال همیشگی داشته … نمیدانم کدامش عاقبت رستگاری میآورد.
سیستم مدیریت محتوای شرکت بلومبرگ باعث مرگ آقای استیو جابز شد!
فکر کنم خیلی داستان تراژدی باشه اگر که یکی از معروفترین آدمهای همه اعصار کامپیوتر یعنی آقای استیو جابز رئیس شرکت اپل (Apple) توسط نرمافزار کشته بشه! داستان از این قراره که شرکت بلومبرگ (همان که برای فایننس کاران و اقتصاد دوستان جهان سیانان است) برای آدمهای معروف از قبل یک سوگنامه برای فوتشان درست میکند تا وقتی که مردند بدون فوت وقت بتواند ماجرا را پوشش خبری بدهد. حالا همین چند روز پیش داشتند این سوگنامهها را به روز میکردند که اشتباهی مطلب مربوط به استیو جابز (Steve Jobs) رئیس اپل را میفرستند روی سایت و البته واضح است که آه از نهاد دوستداران و صد البته سهامداران در میآید. استیو جابز سالهاست که با مشکل سرطان لوزالمعده دست و پنجه نرم میکنه (بدون ارتباط راستی میدونستید که گیاهخواره؟) و این خبر به همین خاطر خیلی بیراه به نظر نمیرسه.
برای من واضحه که شرکت بلومبرگ با اون حجم اطلاعاتی که باید تولید کنه حتما سیستم مدیریت محتوا Content Management System درست و حسابی استفاده میکنه و توی این سیستمها خیلی راحت یک تکه از اطلاعات ممکنه از یک جا از ساختار محتوایی بره یک جایی روی صحنه آفتابی بشه اصلا این خاصیت این سیستمها هست و من هم وقتی که میخواهم از این سیستمها به آدمها بدم در مورد این مسئله کلی مانور میدهم اما مسئله این جاست که در یک سیستم درست و حسابی برای این که خبطهایی از این دست رخ نده یک مکانیزم staging ( نمیدونم ترجمه خوبش چی میشه شما بخوانید پشت صحنه/رو صحنه) توی سیستمهای CMS وجود دارد تا اطلاعات قبل از به روی صحنه رفتن دست آدمهای ذیصلاح چرخش کند. سیستم شرکت بلومبرگ (Bloomberg) هم حتما چنین چیزی دارد اما این که چرا کارکردش درست نبوده بحث دیگریست. حالا کل این حرف را زدم که این رو بگم که این داستان مرگ مجازی و خبری آقای جابز و تاثیرات حتی اقتصادی که می تونه برای شرکتها داشته باشه یکی از اون جنبههایی هستش که یک مدیری که قرار بر روی IT شرکتش سرمایهگذاری کنه باید بهش توجه کنه و ارزش سرمایهگذاریاش رو درست بداند. مخصوصا توی دور و زمانهای که خبرها به سرعت منتشر که نه منفجر میشوند.

در ضمن کدام یک از این دو چهره را باید به عنوان استیو جابز (Steve Jobs) در تاریخ به خاطر سپرد؟ جوان یا جا افتاده؟ من این مشکل را با همهی آدمها دارم از معروفهایشان گرفته تا بینامهایی که پیش ما بینام نیستند.
پینوشت: این مطلب رو در اینجا هم به زبان دیگر نوشتم. اینجا هم تکرار کردم.
فرزند واژههای ساده
“من فرزند واژههای سادهام
و شهید نقشهی جغرافیا
من شکوفهی زردآلوی خانگیام”
محمود درویش
شاعر تازه رفتهی فلسطینی
رئالیسم
“در آغاز زمستان باران دائمی شروع شد و همراه باران وبا آمد، ولی جلوش را گرفتند و سرانجام فقط هفت هزار نظامی از وبا مردند.”
وداع با اسلحه
نوشتهی ارنست همینگوی
ترجمهی نجف دریابندری
۲۸ مرداد و اتفاقی که افتاد و نیفتاد
دیروز ۲۸ مرداد بود و من اگر که مقالهای در همین باب به چشمم نمیخورد با دیدن نام این روز یادم نمیافتاد که این روز خاصی بوده است. بعد هم کمی به این فکر کردم که این بیاحساسی من امروزی از دیدگاه یک آدم هموطنی که آن زمان را با امیدی و ناامیدی سرشاری به سر برده چگونه است. بر خلاف عرف اهالی فکر و اندیشه و حومه که ترجیح میدهند ارزش حوادث در بستر تاریخ را کم ارزیابی کنند و بیشتر به جریانها و روندهای کلان توجه کنند من همچنان عقیده دارم که حوادث و حتی انواع حاشیهای آن میتوانند که سرنوشت یک جامعه - یک سیستم پیچیده - را به طور اساسی عوض کنند، مخصوصا هنگامی که وضعیت یک جامعه در مرزها و حاشیهها و (margin)ها یک تغییر وضعیت باشد. معنی این حرفم این است که خیلی به دور نبود که شامگاه ۲۸ مرداد شامگاه متفاوتی بود و ما امروز در یک روز و روزگار به اساس متفاوتی (نه الزاما آن طور که دلمان میخواهد) زندگی میکردیم. این را بیشتر بر حسب حس و تجربهام میگویم اگرچه مثلا میتوان بر طبق یک سری الگوهای کلی مثل همینها که دونلا میدوز عنوان کرده میشود این گونه نگاه را پشتوانه داد.
به هر حال دیروز یاد جوانانی افتادم که شامگاه ۲۸ مرداد ۳۲ تلخ و سرخورده به اتفاق افتادهها و نیفتادهها نگاه میکردند و از ناتوانی بازوی خویش بسیار بیش از آن چه که مثلا در عرصهای مثل المپیک در امروز سرخوردهایم، سرخورده شدند. بعضی از آن جوانان هنوز زندهاند و حتی اگر نباشند میراث تجربهی مکرر آنها در ذهن ما جای گرفته و بی اعتنایی و بی حسی ما جدای تجربههای شخصی و غیر شخصی خودمان امتداد از تجارب آنان دارد. و با این همه من اعتقاد دارم که ما همچنان در همان حالت حاشیهای و مرزی (نه الزاما با همان فاکتورها) قرار داریم و مسیر پیش رویمان شدیدا احتمال گریز است.